این ویدیو به نظر من شاهکاره. به قول یکی از کسانی که برای آن در یوتوب کامت گذاشته: "چطور ممکن است یک ویدیو که در آن فقط یک مرد که شبیه یک زن خودش را درست کرده اینقدر سرگرم کننده باشد؟". من دیوید بووی را معادل موسیقی اندی وارهول می دانم. بدون شک، یکی از بزرگترین هنرمندان قرن بیستم.
Monday, October 15, 2007
Friday, October 12, 2007
حکایت مهاجرت - 1
بعد از شش سال و خورده ای که از مهاجرت من به کانادا می گذرد تازه احساس می کنم که در کانادا واقعاً "جا افتاده ام". معمولاً آدم ها که مهاجرت می کنند، انگار که دوباره بچه شده اند، هفته ها و ماه ها برایشان دیرتر از معمول می گذرد و "ماه شماری" و بعد هم "سال شماری" می کنند و از همان ماه اول هم الکی فکر می کنند که جا افتاده اند و ازشان سوال کنید جواب می دهند که "خیلی هم خوب جا افتاده اند" ولی اینطور نیست. دانستن نام خیابان های شهر و محله های خرید و عیش و نوش جا افتادن نیست. جا افتادن یک پروسه خفن است که بیشترش به طرز فکر و غربی شدن به معنی فلسفی آن بر می گردد و نه ظاهری. شاید برای همین باشد که ایرانی ها دوبی را برای مهاجرت ترجیح می دهند چون نیازی به پاکسازی یک مقدار دردناک مغزی کمتر احتیاج دارد چون راستش عرب ها هم از خودمانند! به هر حال احتمالاً من هم دو سال دیگر به الان که نگاه کنم خواهم گفت "برو بابا تو که اون موقع هم جا نیفتاده بودی" ولی سگ خور، الان که این طور فکر می کنم.
من قبل از این که وارد کانادا شوم خودم را خیلی غربی می دانستم چون موسیقی غربی گوش می دادم و از ماهواره هم کلی تیپ های باحال یاد می گرفتم و فکر می کردم اگر صبح تا شب توی این پارتی و اون پارتی باشم و اینقدر هم انگلیسی بلد باشم که از فیلم های هالیوود سر در بیاورم دیگر یک خارجی تمام عیار هستم. ولی 1 روز از ورودم به کانادا بیشتر احتیاج نبود که کاملاً از این توهم دربیایم. در ضمن این نکته هم جالبه که من قبل از مهاجرت به کانادا پایم را هم از ایران بیرون نگذاشته بودم و هیچ تصوری از "خارج" به جز دیدن ماهواره و فیلم های غربی نداشتم. اولین روز ورودم که همیشه هم قبل از آمدن با هیجان بهش فکر می کردم مساوی بود با یک شوک عظیم و درک این که "حالا حالا ها خیلی مونده تا خارجی شی!". شاید اولین شوک من هم این بود که دیدم در یکی از میدان های شلوغ شهر، که نزدیک خانه موقتی ما هم بود، یکی نشسته پشت یک درام ست (جاز) و بلند بلند درام می زند و مردم دورش گوش می دهند و یک پولی هم به طرف می دهند. نمی دانم چرا ولی این صحنه و شوک منی که از تهرانی می آمدم که موسیقی بلند توی ماشین گوش دادن خودش کلی خلاف بازی بود، فاصله من را با شهر جدیدم و مردمش برایم حفنی روشن کرد.
البته بزرگ ترین شوک فرهنگی به من هجده ساله در سومین روز ورودم به کانادا اتفاق افتاد که از شانس من درست در خیابان ما فستیوال همجنسگرا ها (یک چیزی شبیه به کارناوال ریو منهای زنان نیمه لخت و به اضافه مردان نیمه لخت) با شرکت تعداد قابل توجهی از ملت انجام می شد که برای من حتی باور این موضوع سخت بود چه برسد به دیدنش. شاید اگر از من آنجا کسی راجع به همجنسگرا ها در ایران سوال می کرد همان جواب احمدی نژاد را می دادم از زور بی خبری! خلاصه موضوع این که این تفاوت فاحش فرهنگی که به طور مستقیم ناشی از نشناختن آزادی های فردی، اجتماعی و به طور کل لیبرالیسم بود، حتی من به خیال خودم "غربی" را کاملاً معذب کرده بود. الان که به هموفوبیای خودم در شش سال پیش نگاه می کنم خنده ام می گیرد ولی یک فرق با یک غربی دارم و آن این است که هموفوبیا و دلایلش را درک می کنم.
من قبل از این که وارد کانادا شوم خودم را خیلی غربی می دانستم چون موسیقی غربی گوش می دادم و از ماهواره هم کلی تیپ های باحال یاد می گرفتم و فکر می کردم اگر صبح تا شب توی این پارتی و اون پارتی باشم و اینقدر هم انگلیسی بلد باشم که از فیلم های هالیوود سر در بیاورم دیگر یک خارجی تمام عیار هستم. ولی 1 روز از ورودم به کانادا بیشتر احتیاج نبود که کاملاً از این توهم دربیایم. در ضمن این نکته هم جالبه که من قبل از مهاجرت به کانادا پایم را هم از ایران بیرون نگذاشته بودم و هیچ تصوری از "خارج" به جز دیدن ماهواره و فیلم های غربی نداشتم. اولین روز ورودم که همیشه هم قبل از آمدن با هیجان بهش فکر می کردم مساوی بود با یک شوک عظیم و درک این که "حالا حالا ها خیلی مونده تا خارجی شی!". شاید اولین شوک من هم این بود که دیدم در یکی از میدان های شلوغ شهر، که نزدیک خانه موقتی ما هم بود، یکی نشسته پشت یک درام ست (جاز) و بلند بلند درام می زند و مردم دورش گوش می دهند و یک پولی هم به طرف می دهند. نمی دانم چرا ولی این صحنه و شوک منی که از تهرانی می آمدم که موسیقی بلند توی ماشین گوش دادن خودش کلی خلاف بازی بود، فاصله من را با شهر جدیدم و مردمش برایم حفنی روشن کرد.
البته بزرگ ترین شوک فرهنگی به من هجده ساله در سومین روز ورودم به کانادا اتفاق افتاد که از شانس من درست در خیابان ما فستیوال همجنسگرا ها (یک چیزی شبیه به کارناوال ریو منهای زنان نیمه لخت و به اضافه مردان نیمه لخت) با شرکت تعداد قابل توجهی از ملت انجام می شد که برای من حتی باور این موضوع سخت بود چه برسد به دیدنش. شاید اگر از من آنجا کسی راجع به همجنسگرا ها در ایران سوال می کرد همان جواب احمدی نژاد را می دادم از زور بی خبری! خلاصه موضوع این که این تفاوت فاحش فرهنگی که به طور مستقیم ناشی از نشناختن آزادی های فردی، اجتماعی و به طور کل لیبرالیسم بود، حتی من به خیال خودم "غربی" را کاملاً معذب کرده بود. الان که به هموفوبیای خودم در شش سال پیش نگاه می کنم خنده ام می گیرد ولی یک فرق با یک غربی دارم و آن این است که هموفوبیا و دلایلش را درک می کنم.
Thursday, October 04, 2007
دروغ بهتر است یا فرافکنی؟
فرق سیاستمدار ها این جور وقت ها مشخص می شود. احمدی نژاد به جای این که هر سوالی را در مصاحبه ها و جلسات مطبوعاتی در نیویورک به سوال کننده برگرداند و دروغ محض در مورد محدودیت های داخل ایران و نبود آزادی بیان و رعایت نکردن حقوق بشر بگوید، خیلی راحت می توانست مثل خاتمی فرافکنی کند. قدیم ها که خاتمی می رفت خارجه و با همین بساط روبرو می شد خیلی راحت حقیقت را می گفت که آقا جان اصلاً مملکت یک مجلس دارد که قوانین ضد حقوق بشر را همان مجلس گذاشته که ربطی به ما ندارد. هر کسی هم که زندانی می شود چیز خوبی نیست ولی چه می شود کرد، این رئیس قوه قضائیه که ربطی به ما ندارد و زیر نظر دولت نیست، ما نمی توانیم در کار یک قوه دیگر دخالت کنیم.
یک کسی نیست به این احمدی نژاد بگوید آقا جان مگر مجبوری توی روز روشن بگویی ما در ایران همجنس باز نداریم؟ خوب اگر سر مسئله اتمی کسی هم بخواهد حرفت را باور کند با این دروغ تخمی کل حرف هات زیر سوال می رود و گند می زنی به تمام "دستاورد" ات. مردم دنیا که خر نیستند.
کلاً در 1 سال اخیر 4 بار احمدی نژاد به خواب من آمده. دفعه اول چشمتان روز بد نبیند که احمدی نژاد رسماً در راه پله منزلشان نزدیک بود به من تجاوز کند. البته به هوای دیدار با خانواده و شام من را به تله برده بود. من هم مانده بودم اگر رئیس جمهور را کتک بزتم بهتر است یا فرار کنم که از خواب پریدم. از آن به بعد خواب ها بهتر شد تا این که پریشب خواب دیدم به عنوان مشاور در امور جوانان دفتر ریاست جمهوری استخدامم کرده. خواب اصلاً بدی نبود چون واقعاً نشسته بود و مثل یک آدم منطقی از من مشاوره می گرفت و با حرف هایم هم کم و بیش موافق بود. البته امیدوارم در قسمت بعدی خوابم دوباره یک راه پله نشانم نخواهد بدهد.
خلاصه اگر کسی از اطرافیان ایشان این مطلب را می خواند باور کنید کسی بهتر از من برای این کار پیدا نمی شود و گارانتی می کنم اگر با من مشاوره کنند آقای احمدی نژاد دور بعد ریاست جمهوری که هیچ، برای دبیر کلی سازمان ملل هم انتخاب می شوند.
یک کسی نیست به این احمدی نژاد بگوید آقا جان مگر مجبوری توی روز روشن بگویی ما در ایران همجنس باز نداریم؟ خوب اگر سر مسئله اتمی کسی هم بخواهد حرفت را باور کند با این دروغ تخمی کل حرف هات زیر سوال می رود و گند می زنی به تمام "دستاورد" ات. مردم دنیا که خر نیستند.
کلاً در 1 سال اخیر 4 بار احمدی نژاد به خواب من آمده. دفعه اول چشمتان روز بد نبیند که احمدی نژاد رسماً در راه پله منزلشان نزدیک بود به من تجاوز کند. البته به هوای دیدار با خانواده و شام من را به تله برده بود. من هم مانده بودم اگر رئیس جمهور را کتک بزتم بهتر است یا فرار کنم که از خواب پریدم. از آن به بعد خواب ها بهتر شد تا این که پریشب خواب دیدم به عنوان مشاور در امور جوانان دفتر ریاست جمهوری استخدامم کرده. خواب اصلاً بدی نبود چون واقعاً نشسته بود و مثل یک آدم منطقی از من مشاوره می گرفت و با حرف هایم هم کم و بیش موافق بود. البته امیدوارم در قسمت بعدی خوابم دوباره یک راه پله نشانم نخواهد بدهد.
خلاصه اگر کسی از اطرافیان ایشان این مطلب را می خواند باور کنید کسی بهتر از من برای این کار پیدا نمی شود و گارانتی می کنم اگر با من مشاوره کنند آقای احمدی نژاد دور بعد ریاست جمهوری که هیچ، برای دبیر کلی سازمان ملل هم انتخاب می شوند.
