بعد از شش سال و خورده ای که از مهاجرت من به کانادا می گذرد تازه احساس می کنم که در کانادا واقعاً "جا افتاده ام". معمولاً آدم ها که مهاجرت می کنند، انگار که دوباره بچه شده اند، هفته ها و ماه ها برایشان دیرتر از معمول می گذرد و "ماه شماری" و بعد هم "سال شماری" می کنند و از همان ماه اول هم الکی فکر می کنند که جا افتاده اند و ازشان سوال کنید جواب می دهند که "خیلی هم خوب جا افتاده اند" ولی اینطور نیست. دانستن نام خیابان های شهر و محله های خرید و عیش و نوش جا افتادن نیست. جا افتادن یک پروسه خفن است که بیشترش به طرز فکر و غربی شدن به معنی فلسفی آن بر می گردد و نه ظاهری. شاید برای همین باشد که ایرانی ها دوبی را برای مهاجرت ترجیح می دهند چون نیازی به پاکسازی یک مقدار دردناک مغزی کمتر احتیاج دارد چون راستش عرب ها هم از خودمانند! به هر حال احتمالاً من هم دو سال دیگر به الان که نگاه کنم خواهم گفت "برو بابا تو که اون موقع هم جا نیفتاده بودی" ولی سگ خور، الان که این طور فکر می کنم.
من قبل از این که وارد کانادا شوم خودم را خیلی غربی می دانستم چون موسیقی غربی گوش می دادم و از ماهواره هم کلی تیپ های باحال یاد می گرفتم و فکر می کردم اگر صبح تا شب توی این پارتی و اون پارتی باشم و اینقدر هم انگلیسی بلد باشم که از فیلم های هالیوود سر در بیاورم دیگر یک خارجی تمام عیار هستم. ولی 1 روز از ورودم به کانادا بیشتر احتیاج نبود که کاملاً از این توهم دربیایم. در ضمن این نکته هم جالبه که من قبل از مهاجرت به کانادا پایم را هم از ایران بیرون نگذاشته بودم و هیچ تصوری از "خارج" به جز دیدن ماهواره و فیلم های غربی نداشتم. اولین روز ورودم که همیشه هم قبل از آمدن با هیجان بهش فکر می کردم مساوی بود با یک شوک عظیم و درک این که "حالا حالا ها خیلی مونده تا خارجی شی!". شاید اولین شوک من هم این بود که دیدم در یکی از میدان های شلوغ شهر، که نزدیک خانه موقتی ما هم بود، یکی نشسته پشت یک درام ست (جاز) و بلند بلند درام می زند و مردم دورش گوش می دهند و یک پولی هم به طرف می دهند. نمی دانم چرا ولی این صحنه و شوک منی که از تهرانی می آمدم که موسیقی بلند توی ماشین گوش دادن خودش کلی خلاف بازی بود، فاصله من را با شهر جدیدم و مردمش برایم حفنی روشن کرد.
البته بزرگ ترین شوک فرهنگی به من هجده ساله در سومین روز ورودم به کانادا اتفاق افتاد که از شانس من درست در خیابان ما فستیوال همجنسگرا ها (یک چیزی شبیه به کارناوال ریو منهای زنان نیمه لخت و به اضافه مردان نیمه لخت) با شرکت تعداد قابل توجهی از ملت انجام می شد که برای من حتی باور این موضوع سخت بود چه برسد به دیدنش. شاید اگر از من آنجا کسی راجع به همجنسگرا ها در ایران سوال می کرد همان جواب احمدی نژاد را می دادم از زور بی خبری! خلاصه موضوع این که این تفاوت فاحش فرهنگی که به طور مستقیم ناشی از نشناختن آزادی های فردی، اجتماعی و به طور کل لیبرالیسم بود، حتی من به خیال خودم "غربی" را کاملاً معذب کرده بود. الان که به هموفوبیای خودم در شش سال پیش نگاه می کنم خنده ام می گیرد ولی یک فرق با یک غربی دارم و آن این است که هموفوبیا و دلایلش را درک می کنم.
من قبل از این که وارد کانادا شوم خودم را خیلی غربی می دانستم چون موسیقی غربی گوش می دادم و از ماهواره هم کلی تیپ های باحال یاد می گرفتم و فکر می کردم اگر صبح تا شب توی این پارتی و اون پارتی باشم و اینقدر هم انگلیسی بلد باشم که از فیلم های هالیوود سر در بیاورم دیگر یک خارجی تمام عیار هستم. ولی 1 روز از ورودم به کانادا بیشتر احتیاج نبود که کاملاً از این توهم دربیایم. در ضمن این نکته هم جالبه که من قبل از مهاجرت به کانادا پایم را هم از ایران بیرون نگذاشته بودم و هیچ تصوری از "خارج" به جز دیدن ماهواره و فیلم های غربی نداشتم. اولین روز ورودم که همیشه هم قبل از آمدن با هیجان بهش فکر می کردم مساوی بود با یک شوک عظیم و درک این که "حالا حالا ها خیلی مونده تا خارجی شی!". شاید اولین شوک من هم این بود که دیدم در یکی از میدان های شلوغ شهر، که نزدیک خانه موقتی ما هم بود، یکی نشسته پشت یک درام ست (جاز) و بلند بلند درام می زند و مردم دورش گوش می دهند و یک پولی هم به طرف می دهند. نمی دانم چرا ولی این صحنه و شوک منی که از تهرانی می آمدم که موسیقی بلند توی ماشین گوش دادن خودش کلی خلاف بازی بود، فاصله من را با شهر جدیدم و مردمش برایم حفنی روشن کرد.
البته بزرگ ترین شوک فرهنگی به من هجده ساله در سومین روز ورودم به کانادا اتفاق افتاد که از شانس من درست در خیابان ما فستیوال همجنسگرا ها (یک چیزی شبیه به کارناوال ریو منهای زنان نیمه لخت و به اضافه مردان نیمه لخت) با شرکت تعداد قابل توجهی از ملت انجام می شد که برای من حتی باور این موضوع سخت بود چه برسد به دیدنش. شاید اگر از من آنجا کسی راجع به همجنسگرا ها در ایران سوال می کرد همان جواب احمدی نژاد را می دادم از زور بی خبری! خلاصه موضوع این که این تفاوت فاحش فرهنگی که به طور مستقیم ناشی از نشناختن آزادی های فردی، اجتماعی و به طور کل لیبرالیسم بود، حتی من به خیال خودم "غربی" را کاملاً معذب کرده بود. الان که به هموفوبیای خودم در شش سال پیش نگاه می کنم خنده ام می گیرد ولی یک فرق با یک غربی دارم و آن این است که هموفوبیا و دلایلش را درک می کنم.

7 comments:
joon,che maahi to
:)
I don't understand why you always wanted to picture yourself as a GHARBI!?!
من نمیدونم یه مهاجر از یکی از عقب افتاده ترین کشورهای جهان که به قول خودش 6 سال و خورده ای که به کانادا(!) مهاجرت کرده,چه جوری خودشو به یه غربی مقایسه می کنه.زور نزن تکین جون چون ما هرکاری بکنیم از یه کشور جهان سومی هستیم با فرهنگ بسیار کهن (بخون پوسیده). مثل دید ما به یه مهاجر افغانی. و تو که 18 سال با این فرهنگ بزرگ شدی از نظر خودت با 6 سال اقامت در کانادابا یه غربی که از کودکی با یه فرهنگ متمدن و پیشرو, آزادانه رشد کرده یک هستی ؟
I wrote a letter to you I have sent it two times that was the answer to you post let me know if you got it
i think people like us still have a loooooong way to go to really understand their culture!! still u're lucky to live in Toronto…im living in Columbus, OH, midwest U.S….all they know is watching football shit and drink beer and bulshitting stories what they ACTUALLY did when they were drunk!! no class, no appreciation of art, no bone, no nothing! and that really hurts when u realized u're in the middle, hearing whisperings here and there when your dad used to teach u it's good to have a bit charisma!
yasaman
az javabhayi ke behet dadand mishe fargh e ma va gharbiha ro fahimd,ma iraniha az khod razi hastim dar hali ke chizi beraye << rezayat>> nadarim,enghadr khodemoon ro bala mibinim ke rahe pishrafte ro mibandim, age faghat baraye chand lahze manteghi khodemoon ro ba donyaye pishrafte moghayese mikardim dast az in ghroor e kazeb bar midashtim va fekri be hal e khodemoon mikardim,be farhang o tamadon e 3000 salamoon mibalim ama hazer nistim yek zareh baraye baghaye pasrgad talash konim,vaghan ke mojoodate ajob va boring hastim ma iraniha.
it is so interesting to hear that. I have been stumbling upon the same shift, that never seems to be perfectly locating itself. The gaps dont seem to ever fill up, it only makes me realize how unstable and uncertain we are not only to somebody else's culture, but to our own culture too. Vali overall culture is something that is watering down to small fragments and the fragments no longer distinguishable.
Post a Comment