چند تا لینک مختلف می خوام بذارم اینجا که همشون ربط داره مستقیم یا غیر مستقیم به ایران.
1- اول از هر چیز یک فیلم مستند بی نظیر از کره شمالی و شرایطی که این کشور داره. اگر کسی فکر می کنه مثل این آقای احمدی نژاد که تحریم مساله بزرگی نیست و حالا از اول انقلاب تحریم بودیم و این اراجیف حتماً این ویدیو رو نگاه کنه که ببینه توی کره شمالی مردم از زور فقر گوشت آدم می خورن. ایران هم از اول انقلاب تحریم آمریکا بوده نه تحریم سازمان ملل مثل کره شمالی. ریدم به این انرژی هسته ای اگر قراره مملکت تحریم یا ویران شه. (همین الان فهمیدم که اون فیلم مستند رو از روی گوگل ویدیو برداشتن. اسم اون هست North Korea: Children of the Secret State اگر پیداش کردین حتماً اون رو ببینین). ولی اینی که لینک بهش دادم هم بد نیست. کره شمالی قشنگ بهشت متوهمان و دشمنان (منظورم منتقدان نیست) آمریکاست. خوبه همه اونها رو بفرستیم یک مدت برن اونجا زندگی کنن.)
2- یک فیلم مستند دیگه درباره ایدی امین دیکتاتور اوگاندا. این فیلم منحصر به فرد رو یک گروه فرانسوی توی دهه 70 گرفته بودند که کوتاه و تدوین شده اون رو همون موقع پخش کردن. این در واقع "آن-کات" اون هست که چند تا قسمت خیلی معروف داره مثل اون جایی که امین کی گه ببینین حتی این سوسمار های هم از من حساب می برن یا اونجایی که وزیر امور خارجه اش که در انگلیس گفته بود ما با غرب همکاری می کنیم رو توی جلسه کابینه اش مواخذه و توبیخ می کنه و 4 روز بعد جسدش رو توی جوب پیدا می کنن. یک جای دیگه ویدیو هم ایدی امین می گه که "من توی خواب بهم الهام می شه که چه کسی می خواد به من خیانت کنه و وقتی که از خواب پا می شم بی درنگ اون آدم رو می کشم". همین طور امین به اعضای کابینه می گه که "اگر احساس کردین کسی جاسوسه دیگه دادگاه مادگاه احتیاجی نیست، همان جا طرف رو نفله کنید." خلاصه به نظر شما این جریان یک افراد خاصی رو به خاطر نمیآره؟! اصلاً کلاً این فیلم رو ببینین چون امین خیلی حس و حال عجیبی داره و به شدت می شه از کارهاش رفتار یک دیکتاتور و روانشناسی اون رو درک کرد. کلاً اعتماد به نفسی که آقای احمدی نژاد داره، حس عدم امنیتش که باعث می شه تمام صداهای مخالف رو بخواد ساکت کنه، جوری که واقعیت رو تحریف می کنه و دروغ می گه و تنفرش از غرب کاملاً عین ایدی امینه.
3- مقاله ابراهیم نبوی رو خوندم که به نظرم بر هر مسلمان و غیر مسلمان ایرانی واجبه که این رو بخونن و از بر کنن و 3 بار هم از روش بنویسن. دمه این آدم گرم. حسین درخشان هم به غول معروف بچه خوبیه ولی دیگه زده زیر همه چیز و تازگی ها شاخ در میآرم نوشته هاشو می خونم. از وقتی آمریکا راهش ندادن یک عقده عجیبی نسبت به اون پیدا کرده بابا انتقاد از آمریکا طبیعیه ولی این یکی هر کی روزی 30 بار نگه مرگ بر آمریکا رو وصل می کنه به فریدوم هاوس می گه خوب شد جمهوری اسلامی چوب تو کونت کرد. بابا زندانی کردن یک آدم به خاطر عقایدش اصلاً چیز باحال و "کول" ی نیست. زندانی کردن فعال زنان و آزادی خواهان و فعالین حقوق بشر و طرفداری از این کار اصلاً خنده دار و با نمک نیست. نمی دونم چیه ولی یواش یواش حالت هاش داره ترسناک می شه.
4- این بی ربطه به کله جریان ولی من چند تا کنسرت بسیار عالی هست که می خوام معرفی و پیشنهاد کنم. من دارم همشون رو می رم اگر از بچه های تورنتو کسی موزیک راک گوش می ده و اهل کنسرت رفتن هست بگه هماهنگ کنیم با هم بریم و باز هم می گم، اگر موزیک راک گوش نمیده هم بهتره گوش بده:
March 1 -- Razorlight @ Mod Club
March 13 -- Of Montreal @ Opera House
April 18 -- Kaiser Chiefs @ Kool House
May 8 -- The Kooks @ Lee's Palace
Monday, February 05, 2007
Wednesday, January 10, 2007
نیویورک
من دو هفته پیش برای کریسمس و سال نو میلادی رفتم برای اولین بار به نیویورک. کلاً نیویورک خودش یک سلبریتی به تمام معناست در نتیجه فکر می کنم هر کسی حتی اگر اون رو از نزدیک هم ندیده باشه فکر میکنه می دونه اونجا چه خبره و چه جوری هاست ولی جداً، نه، کسی تا از نزدیک اون رو نبینه مثل کسی می مونه که بگه من فضا نرفتم ولی حدس می زنم چه جوری هاست. از لحظه در اومدنم از ایستگاه قطار تا 10 روز بعدش که از شهر رفتم یک لحظه احساس نکردم جایی از این شهر خسته کننده یا با اشکاله و فقط مبهوت عظمتش بودم. از معماری و آسمانخراش های خیره کننده شهر که برای کینگ کونگ قرار بوده حکم یک جنگل بتونی رو داشته باشه، تا خیابان های پهن منهتن با پیاده رو های پهن ترش که سیل آدم توش بالا و پایین می رن تا موزه های بی نظیرش که اگر ماه ها هم توشون وقت بذاری کمه تا کافه ها و رستوران های پرتعدادش که هر کدومش می تونه بهترین یک شهر دیگه باشه تا گالری ها و نایت کلاب هاش تا سنترال پارک عظیمش تا مغازه های پر زرق و برقش و جزء جزء شهر فقط به من یادآوری می کرد که دارم توی پایتخت جهان راه می رم.
فکر نمی کنم کسی باشه که ببینه نیویورک رو و آرزوش نباشه یک زمانی اونجا زندگی کنه. احتمالاً تمام مردم دنیا رو می شه به دو دسته تقسیم کرد، کسانی که دوست دارن نیویورک زندگی کنن یا کسانی که دوست دارن لس انجلس زندگی کنن. من هنوز ال ای رو ندیدم ولی قطعاً جزو دسته اولم!
خونه یکی از دوستهای قدیمیم کمانه توی نیویورک مونده بودم و اریک دوستم هم از فرانسه به ما ملحق شده بود. خلاصه از صبح می زدیم بیرون و تا شب که بر می گشتیم هنوز 100 تا جا مونده بود که باید می رفتیم. دیدن Ground Zero ولی تجربه عجیبی بود. فکر می کنم شاید تنها محل تاریخی خیلی مهم دنیا باشه که اهمیتش به خاطر بودن چیز خاصی در اون جا نیست بلکه به خاطر نبودن چیزی سر جاش. همچنین تایمز سکوئر که قلب کاپیتالیزم و کانسومریزمه و به نوعی روح دنیای مدرن برام خیلی عجیب غریب بود. با اریک صحبت می کردیم می گفت تو زیادی با آمریکا حال می کنی و باید فلسفه انتقادی خودت رو نسبت بهش حفظ کنی. منم گفتم آمریکا به نظر من امپراطوری دوران ماست و تاثیرگذارترین کشور جهان. من نظریه های انتقادی خودم رو هم نسبت بهش دارم ولی نمی تونم محوش نشم. در مقابل یک همچین عظمتی (اقتصادی، علمی، فرهنگی، سیاسی، نظامی) یا باید نگاه کرد و تحسین کرد و یاد گرفت یا باید حسادت کرد و مخالفت کرد و نفرین کرد.
اگر فردا یک آدم فضایی بیاد به زمین توی هر شهر بزرگ دنیا از کلکته تا کاراکاس بگه کوکاکولا، مایکل جکسون، سوپرمن، میکی ماوس همه می دونن چیه، ولی توی همین شهر ها چند تا کلمه بیگانه با فرهنگ اونجا می شه گفت که از آمریکا نیامده باشن و همینقدر شناخته شده باشن؟ آیا 1000 سال دیگه آمریکای امروز رو با روم باستان و یونان باستان مقایسه نمی کنن؟ من خودم رو یک شهروند جهانی می دونم و به این عنوان و با یک نگاه بی طرف و غیر سیاسی آمریکا رو موفق ترین کشور دنیا می بینم و لایق تحسین. شاید این نگاه کمی هم ماکیاوللیستی و نیچه ای باشه ولی به هر حال کیه که بدش بیاد کشور خودش به عظمت آمریکا باشه؟
در کل این بحث من با اریک خیلی طولانی شد و من هم نظرهای اون رو اینجا نمی آرم چون خودش وبلاگ بزنه بنویسه! به من چه! ولی احساس می کنم اگر یک همچین مناظره ای یک بار بین من و یک مخالف آمریکا (نه مخالف بوش، من دارم آمریکا رو در کل و در تاریخ نگاه می کنم که بوش یک نقطه کوچیکه درش) انجام بشه برای ما ایرانی ها مخصوصاً نسل من که با شستشوی مغزی جمهوری اسلامی راجع به آمریکا بزرگ شدیم جالب باشه.
از جاهای باحالی که رفتم سازمان ملل بود که دیدن شورای امنیت و مجمع عمومی که کوچکتر از چیزی که فکر می کردم جالب بود. همینطور شب سال تحویل رفتم کنسرت Clap Your Hands Say Yeah که خیلی حال داد. حالا بعداً بیشتر راجه به جاهایی که رفتم می نویسم. این مطلب یک کم طولانی شد.
پ.ن.: می دونین که iPhone هم در میاد به زودی. خود من پارسال همین رو پیشبینی کرده بودم ولی حیف که بچه شدم و آی پاد رو 2 ماه پیش خریدم. اصلا من دارم می شم تکینستراداموس! انتخابات شورای شهر رو هم درست پیشبینی کردم!
فکر نمی کنم کسی باشه که ببینه نیویورک رو و آرزوش نباشه یک زمانی اونجا زندگی کنه. احتمالاً تمام مردم دنیا رو می شه به دو دسته تقسیم کرد، کسانی که دوست دارن نیویورک زندگی کنن یا کسانی که دوست دارن لس انجلس زندگی کنن. من هنوز ال ای رو ندیدم ولی قطعاً جزو دسته اولم!
خونه یکی از دوستهای قدیمیم کمانه توی نیویورک مونده بودم و اریک دوستم هم از فرانسه به ما ملحق شده بود. خلاصه از صبح می زدیم بیرون و تا شب که بر می گشتیم هنوز 100 تا جا مونده بود که باید می رفتیم. دیدن Ground Zero ولی تجربه عجیبی بود. فکر می کنم شاید تنها محل تاریخی خیلی مهم دنیا باشه که اهمیتش به خاطر بودن چیز خاصی در اون جا نیست بلکه به خاطر نبودن چیزی سر جاش. همچنین تایمز سکوئر که قلب کاپیتالیزم و کانسومریزمه و به نوعی روح دنیای مدرن برام خیلی عجیب غریب بود. با اریک صحبت می کردیم می گفت تو زیادی با آمریکا حال می کنی و باید فلسفه انتقادی خودت رو نسبت بهش حفظ کنی. منم گفتم آمریکا به نظر من امپراطوری دوران ماست و تاثیرگذارترین کشور جهان. من نظریه های انتقادی خودم رو هم نسبت بهش دارم ولی نمی تونم محوش نشم. در مقابل یک همچین عظمتی (اقتصادی، علمی، فرهنگی، سیاسی، نظامی) یا باید نگاه کرد و تحسین کرد و یاد گرفت یا باید حسادت کرد و مخالفت کرد و نفرین کرد.
اگر فردا یک آدم فضایی بیاد به زمین توی هر شهر بزرگ دنیا از کلکته تا کاراکاس بگه کوکاکولا، مایکل جکسون، سوپرمن، میکی ماوس همه می دونن چیه، ولی توی همین شهر ها چند تا کلمه بیگانه با فرهنگ اونجا می شه گفت که از آمریکا نیامده باشن و همینقدر شناخته شده باشن؟ آیا 1000 سال دیگه آمریکای امروز رو با روم باستان و یونان باستان مقایسه نمی کنن؟ من خودم رو یک شهروند جهانی می دونم و به این عنوان و با یک نگاه بی طرف و غیر سیاسی آمریکا رو موفق ترین کشور دنیا می بینم و لایق تحسین. شاید این نگاه کمی هم ماکیاوللیستی و نیچه ای باشه ولی به هر حال کیه که بدش بیاد کشور خودش به عظمت آمریکا باشه؟
در کل این بحث من با اریک خیلی طولانی شد و من هم نظرهای اون رو اینجا نمی آرم چون خودش وبلاگ بزنه بنویسه! به من چه! ولی احساس می کنم اگر یک همچین مناظره ای یک بار بین من و یک مخالف آمریکا (نه مخالف بوش، من دارم آمریکا رو در کل و در تاریخ نگاه می کنم که بوش یک نقطه کوچیکه درش) انجام بشه برای ما ایرانی ها مخصوصاً نسل من که با شستشوی مغزی جمهوری اسلامی راجع به آمریکا بزرگ شدیم جالب باشه.
از جاهای باحالی که رفتم سازمان ملل بود که دیدن شورای امنیت و مجمع عمومی که کوچکتر از چیزی که فکر می کردم جالب بود. همینطور شب سال تحویل رفتم کنسرت Clap Your Hands Say Yeah که خیلی حال داد. حالا بعداً بیشتر راجه به جاهایی که رفتم می نویسم. این مطلب یک کم طولانی شد.
پ.ن.: می دونین که iPhone هم در میاد به زودی. خود من پارسال همین رو پیشبینی کرده بودم ولی حیف که بچه شدم و آی پاد رو 2 ماه پیش خریدم. اصلا من دارم می شم تکینستراداموس! انتخابات شورای شهر رو هم درست پیشبینی کردم!
Friday, December 15, 2006
انتخابات
فقط خدا کنه اصلاح طلبان این انتخابات رو ببرن. البته چیزی به اعلام نتایج نمونده. فکر کنم تا پس فردا کاملاً نتایج مشخص شه ولی من پیشبینی می کنم در تهران یک شورای ائتلافی تشکیل شه که به طور متوازن شخصیت های مهم اصولگرا و اصلاح طلب وارد اون بشن و در شهرستان ها به علت رد صلاحیت گسترده، باز اصولگرایان اکثریت رو به دست بیارن. اگر این طور بشه به طور حتم در تهران قالیباف که عملکرد قابل قبولی هم در شهرداری داشته و به نوعی مورد توافق همه هست، حالا حالا ها شهردار خواهد موند تا انتخابات ریاست جمهوری 2009 که این بار به عنوان نماینده طیف چهارم (راست میانه با اسم وصله پینه شده و بی معنی "اصلاح طلب اصول گرا") کاندید بشه.
حیف که شورای شهر ایرانیان تورنتو نداریم وگرنه می رفتم به اصلاح طلبان رای می دادم! واقعاً همانطور که قبلاً گفتم همیشه حزب اللهی ها یا قشر کم درآمد رو که به طیف احمدی نژاد رای می دن رو درک می کنم. اصلاح طلبان رو هم که خودم بهشون رای می دم برام کاملاً قابل درکه. تنها مشکلی که هست با این جماعت اهل تحریمه که دستی دستی با این کار می زنن دهن ما رو هم سرویس می کنن چون فقط اونها هستن که با شرکتشون می شه روی برد طیف میانه رو و اصلاح طلب حساب کرد که با قهرشون عملاً 3 انتخابات اخیر ایران رو دو دستی تقدیم برادران خوش تیپ و خوش قیافه و خوش فکر اصول باز کردن. متاسفانه این طیف نمی فهمن که این نظام احتیاجی به "مشروعیت" به دست آوردن توسط رای مردم نداره و همانطوری که انتخابات شورای دوم در سال 2002 نشان داد حتی با 15 درصد مشارکت مردم هم مشروعیت خودش رو توجیه می کنه. در نتیجه هر کاری برای فشار آوردن می خوان بکنن، اگر رای هم بدن و آدم های کم تر بدی رو وارد سیستم کنن، می تونن با پشتوانه بخشی از افراد مسئول در دولت بکنن. مثل حمایت هایی که ابطحی و خاتمی از فعالین سیاسی، مطبوعات و بلاگرها در دوره خاتمی می کردن، حتی اگر اون افراد از بیخ با نظام مخالف بودن.
ولی خودمونیم این اصول گرا هم از احمقانه ترین و کلی ترین و مبهم ترین اسم های ممکن برای یک طیف یا حزبه! اصلاً یعنی چی "اصول گرا"؟! من اصولاً با اصول حال می کنم. با چه اصولی آخه؟! اصول بهداشت؟ اصول فیزیک؟ اصول سکس؟ کلاً من انقدر گرایش به اصول دارم هر وقت یک اصلی می بینم (مثل اصل اول نیوتن) بی اراده یاد اصول چهره آقای باهنر می افتم و مجذوب رابطه معکوس زیبایی و اصول گرایی می شوم.
حیف که شورای شهر ایرانیان تورنتو نداریم وگرنه می رفتم به اصلاح طلبان رای می دادم! واقعاً همانطور که قبلاً گفتم همیشه حزب اللهی ها یا قشر کم درآمد رو که به طیف احمدی نژاد رای می دن رو درک می کنم. اصلاح طلبان رو هم که خودم بهشون رای می دم برام کاملاً قابل درکه. تنها مشکلی که هست با این جماعت اهل تحریمه که دستی دستی با این کار می زنن دهن ما رو هم سرویس می کنن چون فقط اونها هستن که با شرکتشون می شه روی برد طیف میانه رو و اصلاح طلب حساب کرد که با قهرشون عملاً 3 انتخابات اخیر ایران رو دو دستی تقدیم برادران خوش تیپ و خوش قیافه و خوش فکر اصول باز کردن. متاسفانه این طیف نمی فهمن که این نظام احتیاجی به "مشروعیت" به دست آوردن توسط رای مردم نداره و همانطوری که انتخابات شورای دوم در سال 2002 نشان داد حتی با 15 درصد مشارکت مردم هم مشروعیت خودش رو توجیه می کنه. در نتیجه هر کاری برای فشار آوردن می خوان بکنن، اگر رای هم بدن و آدم های کم تر بدی رو وارد سیستم کنن، می تونن با پشتوانه بخشی از افراد مسئول در دولت بکنن. مثل حمایت هایی که ابطحی و خاتمی از فعالین سیاسی، مطبوعات و بلاگرها در دوره خاتمی می کردن، حتی اگر اون افراد از بیخ با نظام مخالف بودن.
ولی خودمونیم این اصول گرا هم از احمقانه ترین و کلی ترین و مبهم ترین اسم های ممکن برای یک طیف یا حزبه! اصلاً یعنی چی "اصول گرا"؟! من اصولاً با اصول حال می کنم. با چه اصولی آخه؟! اصول بهداشت؟ اصول فیزیک؟ اصول سکس؟ کلاً من انقدر گرایش به اصول دارم هر وقت یک اصلی می بینم (مثل اصل اول نیوتن) بی اراده یاد اصول چهره آقای باهنر می افتم و مجذوب رابطه معکوس زیبایی و اصول گرایی می شوم.
Saturday, December 02, 2006
تکینسون ورژن 82.8.20
خب بعد از یک غیبت صغری دوباره تصمیم گرفتم بنویسم. دلیل ننوشتنم اول نمایشگاه بابا بود که وقتم رو خیلی 3 هفته گرفته بود و خوشبختانه خیلی خوب و باشکوه برگزار شد. امیدوارم بتونیم دریک سال آینده به یکی 2 شهر دیگه در آمریکا هم ببریمش. در هر صورت بعد از این 3 هفته یک جوری دلم به چیزی نوشتن نمی آمد. واقعاً نوشتن هر چیزی (هر چند بی خود و مسخره) نیاز به یک اعتماد به نفس و محرک قوی داره که بعضی وقت ها توی آدم نیست. اما امشب خوشبختانه این محرک پیدا شد.
من اصولاً از16-17 سالگی عادت دارم آخر هفته ها بیرون برم و جمعه وشنبه شب رو معمولاً به مهمانی بازی و معشارت می گذرونم. خوب یا بد هم کمتر پیش میاد که این عادت ترک بشه! اصولاً عقیده دارم برای پیشرفت اصلاً باید این کار رو کرد و چیز خیلی مهمیه. البته به این هم بستگی داره که با کی و کجا ولی در کل خونه نشستن در آخر هفته رو نکته مثبتی نمی بینم. امشب ولی با اینکه جمعه بود خونه موندم چون برنامه مهمی در کار نبود و یک ذره هم سرما خوردم. دلیل سرما خوردنم هم اینه که تازگی به علت کم ورزش کردن احساس کردم بدنم یک مقدار از فرم داره خارج می شه و برای جلوگیری از اون تصمیم گرفتم از حداقل امکانات حداکثر استفاده رو ببرم و چند روزه که دارم توی خیابان های دور و بر خونه می دوم. خلاصه هوای سرد تورنتو و این تصمیم من یک سرمای کوچولویی ما رو داد ولی انقدر کلاً این حرکت روحیه بخش و برای سلامتی مفیده که تصمیم دارم هر روز در هر شرایطی هم که شده نیم ساعت حداقل این کار رو بکنم.
یک پستی چند وقت پیش نوشته بودم در انتقاد از آی-پاد که چیز جوادی داره میشه (البته با نگاهه منه ایرانی که هنوز مد شدن داک مارتن توی ایران جلو چشمه). واقعاً بعضی وقت ها که با مترو این ور اون ور می رم دیدن این که از هر 10 نفر 7 تاشون یک سیم سفید رفته توی گوششون اعصابم رو بی اختیار به هم می ریزه! نمی دونم چرا ولی احساس می کنم یک مقدار بدجنسم و پیش خودم فکر می کنم دستگاه به این باحالی فقط باید دست موزیک باز جماعت باشه نه یک ضاخار فکستنی که احتمالاً داره توش Black Eyed Peas گوش می ده. یعنی فکر می کنم چیزی انقدر خاص یا Authentic باید دست یک همچین آدمی باشه و همچین استفاده ای هم ازش بشه. می دونم حرفم خیلی احمقانس ولی احساسم رو کاملاً رک نوشتم. حالا این رو گفتم چون خودم هفته پیش یک دونه 80 گیگیش رو خریدم ولی از لج این ملت گوشی سفید یک هدفون روسری ردیف (که توی گوش نمی ره) برای خودم خریدم تا کسی نفهمه من آی-پاد تو گوشمه!!
امشب فیلم Heat اثر Michael Mann رو دیدم. یعنی به شدت توصیه می شه این فیلم. به قول ریچارد روپر این فیلم باید اسکار بهترین فیلم سال 95 رو می برد. پردازش شخصیت فیلم بی نظیره و کاملاً بالاتر از صرفاً یک فیلم اکشن خوبه. نقطه اشتراک دو تا کارکتر اصلی فیلم (دنیرو و پاچینو) یعنی تنهاییشون، و تضاد اون ها در دزد و پلیس بودنشون و Obsession اون ها با کارشون جوی به فیلم می ده که فقط استادی Mann رو نشون می ده در برداشتن مرز بین شخصیت خوب و بد و این که هر دوی این ها محکوم به تنهایی و نابودین برای اینکه همه چیز رو فدای این تعقیب و گریز می کنن.
حالا که شروع کردم به چیز نوشتن هی از این شاخه می پرم به اون شاخه. از این به بعد مرتب خواهم نوشت چون واقعاً حال می ده. در ضمن اگر موزیک رو به جلو، متفاوت، مستقل، تجربی، باحال، انقلابی، با شعرهای فلسفی شاهکارانه و ** خلی و به شدت قابل پز دادن می خواین گوش بدین این گروه رو دریابید.
من اصولاً از16-17 سالگی عادت دارم آخر هفته ها بیرون برم و جمعه وشنبه شب رو معمولاً به مهمانی بازی و معشارت می گذرونم. خوب یا بد هم کمتر پیش میاد که این عادت ترک بشه! اصولاً عقیده دارم برای پیشرفت اصلاً باید این کار رو کرد و چیز خیلی مهمیه. البته به این هم بستگی داره که با کی و کجا ولی در کل خونه نشستن در آخر هفته رو نکته مثبتی نمی بینم. امشب ولی با اینکه جمعه بود خونه موندم چون برنامه مهمی در کار نبود و یک ذره هم سرما خوردم. دلیل سرما خوردنم هم اینه که تازگی به علت کم ورزش کردن احساس کردم بدنم یک مقدار از فرم داره خارج می شه و برای جلوگیری از اون تصمیم گرفتم از حداقل امکانات حداکثر استفاده رو ببرم و چند روزه که دارم توی خیابان های دور و بر خونه می دوم. خلاصه هوای سرد تورنتو و این تصمیم من یک سرمای کوچولویی ما رو داد ولی انقدر کلاً این حرکت روحیه بخش و برای سلامتی مفیده که تصمیم دارم هر روز در هر شرایطی هم که شده نیم ساعت حداقل این کار رو بکنم.
یک پستی چند وقت پیش نوشته بودم در انتقاد از آی-پاد که چیز جوادی داره میشه (البته با نگاهه منه ایرانی که هنوز مد شدن داک مارتن توی ایران جلو چشمه). واقعاً بعضی وقت ها که با مترو این ور اون ور می رم دیدن این که از هر 10 نفر 7 تاشون یک سیم سفید رفته توی گوششون اعصابم رو بی اختیار به هم می ریزه! نمی دونم چرا ولی احساس می کنم یک مقدار بدجنسم و پیش خودم فکر می کنم دستگاه به این باحالی فقط باید دست موزیک باز جماعت باشه نه یک ضاخار فکستنی که احتمالاً داره توش Black Eyed Peas گوش می ده. یعنی فکر می کنم چیزی انقدر خاص یا Authentic باید دست یک همچین آدمی باشه و همچین استفاده ای هم ازش بشه. می دونم حرفم خیلی احمقانس ولی احساسم رو کاملاً رک نوشتم. حالا این رو گفتم چون خودم هفته پیش یک دونه 80 گیگیش رو خریدم ولی از لج این ملت گوشی سفید یک هدفون روسری ردیف (که توی گوش نمی ره) برای خودم خریدم تا کسی نفهمه من آی-پاد تو گوشمه!!
امشب فیلم Heat اثر Michael Mann رو دیدم. یعنی به شدت توصیه می شه این فیلم. به قول ریچارد روپر این فیلم باید اسکار بهترین فیلم سال 95 رو می برد. پردازش شخصیت فیلم بی نظیره و کاملاً بالاتر از صرفاً یک فیلم اکشن خوبه. نقطه اشتراک دو تا کارکتر اصلی فیلم (دنیرو و پاچینو) یعنی تنهاییشون، و تضاد اون ها در دزد و پلیس بودنشون و Obsession اون ها با کارشون جوی به فیلم می ده که فقط استادی Mann رو نشون می ده در برداشتن مرز بین شخصیت خوب و بد و این که هر دوی این ها محکوم به تنهایی و نابودین برای اینکه همه چیز رو فدای این تعقیب و گریز می کنن.
حالا که شروع کردم به چیز نوشتن هی از این شاخه می پرم به اون شاخه. از این به بعد مرتب خواهم نوشت چون واقعاً حال می ده. در ضمن اگر موزیک رو به جلو، متفاوت، مستقل، تجربی، باحال، انقلابی، با شعرهای فلسفی شاهکارانه و ** خلی و به شدت قابل پز دادن می خواین گوش بدین این گروه رو دریابید.
Labels:
aydin aghdashloo,
heat,
ipod,
jogging,
michael mann,
of montreal,
socializing
Friday, November 10, 2006
تقدیم به همه طرفداران احمدی نژاد
"من حتی یک کلمه از حرف شما را قبول ندارم. اما حاضرم برای اینکه بتوانید حرف خود را بزنید، از جان خود نیز بگذرم ."
- ولتر
- ولتر
Friday, October 27, 2006
Wednesday, October 18, 2006
اسپینوزا و حکومت
چند وقته که بدجور سرم شلوغه و در کنار کارهام که به خاطر نمایشگاه بابام زیادتر هم شده و اعتیاد به سریال Lost که برای خودش فنومنی هست، سرگرم اسپینوزا این نابغه ترین فیلسوف عصر روشنگری هم شدم. فقط این تیکه رو از "رساله سیاست" اون نقل می کنم که انگار همین الان زنده است و داره راجع به جمهوری اسلامی می نویسه. من که فکم برای چند وقت افتاده یک از نبوغ این آدم و دو از عقب موندگی سیستم جمهوری اسلامی (اسپینوزا این رو در 1670 در کتاب رساله سیاست نوشته).
"هر چه دولت در منع آزادی گفتار بیشتر سعی کند، لجاجت و پافشاری مردم در مقاومت بیشتر می گردد. این مقاومت از طرف مردم لئیم و ممسک نیست،... بلکه از طرف صاحبان تربیت عالی و اخلاق قوی و مردم با فضیلت است که به علت داشتن این صفات آزادی بیشتری به دست آورده اند. به طور کلی طبیعت مردم چنان است که اگر چیزی را حق دانستند ولی دولت آن را مخالف قانون شمرد، با بی صبری و سرسختی در برابر دولت مقاومت می کنند. ... در چنین حالتی نقض قانون و بی احترامی به آن را زشت نمی شمرند بلکه جایز می دانند و آنچه از دستشان در مخالفت با دولت برآید، کوتاهی نمی کنند و قوانینی که به سهولت و بدون خسارت قابل نقضند، بیهوده و مسخره اند. این گونه قوانین مخالف آزادی، شهوات و نفسانیات را محدود نمی سازند بلکه تقویت می کنند."
اونوقت یک سری از دوستان تمام نقض حقوق خودمون در ایران رو ول کردن چسبیدن به نقض حقوق فلسطینی ها و لبنانی ها بقیشونم برای زندانی های گوانتانامو و ابوغریب سینه می زنند. اول بیاین یک خاکی توی سر خودمون بریزیم بعد خیریه باز کنیم.
"هر چه دولت در منع آزادی گفتار بیشتر سعی کند، لجاجت و پافشاری مردم در مقاومت بیشتر می گردد. این مقاومت از طرف مردم لئیم و ممسک نیست،... بلکه از طرف صاحبان تربیت عالی و اخلاق قوی و مردم با فضیلت است که به علت داشتن این صفات آزادی بیشتری به دست آورده اند. به طور کلی طبیعت مردم چنان است که اگر چیزی را حق دانستند ولی دولت آن را مخالف قانون شمرد، با بی صبری و سرسختی در برابر دولت مقاومت می کنند. ... در چنین حالتی نقض قانون و بی احترامی به آن را زشت نمی شمرند بلکه جایز می دانند و آنچه از دستشان در مخالفت با دولت برآید، کوتاهی نمی کنند و قوانینی که به سهولت و بدون خسارت قابل نقضند، بیهوده و مسخره اند. این گونه قوانین مخالف آزادی، شهوات و نفسانیات را محدود نمی سازند بلکه تقویت می کنند."
اونوقت یک سری از دوستان تمام نقض حقوق خودمون در ایران رو ول کردن چسبیدن به نقض حقوق فلسطینی ها و لبنانی ها بقیشونم برای زندانی های گوانتانامو و ابوغریب سینه می زنند. اول بیاین یک خاکی توی سر خودمون بریزیم بعد خیریه باز کنیم.
Sunday, October 08, 2006
Wednesday, September 20, 2006
از نور نیویورک امشب خوابمان نبرد
بابام بعد از 35 سال از آتلیه اش کار فروختن، 2 نوامبر امسال در گالری آرتا تورنتو نمایشگاه انفرادی خواهد داشت. خودم شخصاً خیلی هیجان زده ام و دلم می خواد خیلی خوب این نمایشگاه برگزار بشه. امروز داشتم روی طراحی پوستر و کارت دعوت و غیره نمایشگاه کار می کردم و اگر بشه فردا تمومش می کنم و این جا هم می ذارمش. خلاصه افتتاحیه نمایشگاه از ساعت 5 تا 8 خواهد بود و خوشحال می شم دوستانی که تورنتو هستن رو اونجا ببینم.
این فیلم Good Will Hunting رو هم دوباره دیدم (البته دفعه اول ایران بود و 8 سال پیش با کیفیت آشغال در نتیجه دیدن نبود) و چقدر کیف کردم. بازی Matt Damon بی نظیره توی فیلم و خود سناریو هم که اسکار اون سال رو گرفته بوده حرف نداشت. یک جورایی فیلم سوال قدیمی "ثروت بهتر است یا علم" رو تبدیل می کنه به "ثروت بهتر است یا علم یا عشق" که خوب احتمالاً می شه حدس زد شخصیت اول فیلم کدام رو انتخاب می کنه. جالب برای بچه های تورنتو اینه که تمام صحنه های داخلی فیلم که قرار دانشگاه MIT باشه همین دانشگاه تورنتوی خودمونه!
این قضیه پست قبلیم هم یک کم جالبه چون دوباره که خوندمش دیدم موقع نوشتن بد دیوانه شده بودم ولی خوب یک نکته ای هم هست که بابا جان هر کلمه ای در دنیا یک معنی خواصی داره، اگر تعریف اون رو نمی دونی لااقل تو سر بقیه باهاش نزن! همین!
اینجا در تورنتو آخر هفته ها با دوستان جمع می شیم از هر دری حرف می زنیم. معمولاً توی این دوره زمونه هر بحثی به سیاست منجر می شه. بحث سیاسی هم که می شه دیگه همه جبهه همدیگر رو می دونیم. بعضی وقت ها ناراحت می شیم ولی اکثر اوقات عادت کردیم و کدر هم نمی شیم. حالا امیدوارم شما هم همینطور باشید چون از وقتی که من یادم میاد گفتن: "ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی / اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی".
این فیلم Good Will Hunting رو هم دوباره دیدم (البته دفعه اول ایران بود و 8 سال پیش با کیفیت آشغال در نتیجه دیدن نبود) و چقدر کیف کردم. بازی Matt Damon بی نظیره توی فیلم و خود سناریو هم که اسکار اون سال رو گرفته بوده حرف نداشت. یک جورایی فیلم سوال قدیمی "ثروت بهتر است یا علم" رو تبدیل می کنه به "ثروت بهتر است یا علم یا عشق" که خوب احتمالاً می شه حدس زد شخصیت اول فیلم کدام رو انتخاب می کنه. جالب برای بچه های تورنتو اینه که تمام صحنه های داخلی فیلم که قرار دانشگاه MIT باشه همین دانشگاه تورنتوی خودمونه!
این قضیه پست قبلیم هم یک کم جالبه چون دوباره که خوندمش دیدم موقع نوشتن بد دیوانه شده بودم ولی خوب یک نکته ای هم هست که بابا جان هر کلمه ای در دنیا یک معنی خواصی داره، اگر تعریف اون رو نمی دونی لااقل تو سر بقیه باهاش نزن! همین!
اینجا در تورنتو آخر هفته ها با دوستان جمع می شیم از هر دری حرف می زنیم. معمولاً توی این دوره زمونه هر بحثی به سیاست منجر می شه. بحث سیاسی هم که می شه دیگه همه جبهه همدیگر رو می دونیم. بعضی وقت ها ناراحت می شیم ولی اکثر اوقات عادت کردیم و کدر هم نمی شیم. حالا امیدوارم شما هم همینطور باشید چون از وقتی که من یادم میاد گفتن: "ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی / اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی".
Tuesday, September 19, 2006
از دست شما ملت بی سواد کم مونده دیوانه بشم!!
آقا جان مادرتون، جان بچه تون، جان پت تون قبل از اظهار نظر مطالعه کنید وگرنه به سرنوشت دوست عزیزم حسین دچار می شین که خودش رو ژورنالیت می دونه ولی هنور تعریف دموکراسی رو نمی دونه و این شخص دوم هم که به من گفته "آمریکا و دموکراسی رو نمی شه توی یک جمله آورد".
یک توضیح کوتاه فقط بدم. ببینید ملت!! دموکراسی از دو کلمه تشکیل شده، دمو به معنای مردم در یونانی و کراسی یعنی حکومت بازم در یونانی. در این سیستم اکثریت مردم به اقلیت حکومت می کنند و در شکل مدرنش این اکثریت از طریق رقابت در انتخابات آزاد به طور مستقیم یا غیر مستقیم نماینده خودشون رو به ریاست جمهوری یا نخست وزیری می رسونن. این می شه تعریف دموکراسی. حالا اگر یک کشوری رئیس جمهورش از طریق این نوع انتخابات که بهش "دموکراتیک" می گن انتخاب شه و از قضا آدم گهی از آب در بیاد و بره عراق رو بگیره دلیل نمی شه در اون کشور دموکراسی نباشه! چرا این تو مغز عقب مونده یک مشت بی سواد نمی ره من نمی دونم. بابا اصلا خواهر و مادر بوش! این هیچ ربطی به قانون اساسی یک کشور و نوع سیستم سیاسیش که 250 سال پیش تدوین شده نداره.
مثل اینه که من از سیب خوشم نیاد، بعد یکی یک سیب بذاره جلوم من بگم "نه! این سیب نیست چون من شنیدم سیب خوبه ولی این خوشمزه نیست پس سیب نیست!" بابا دموکراسی یک معنی بیشتر نداره و از همه خواهران و برادران بی سواد و مدعی می خوام محض رضای خدا برن مطالعه بفرمایند بعد بیان بگن کجای عالم دموکراسی هست کجا نیست.
از این به بعد من با کسی که تا ته این مقاله رو نخونده باشه در مورد هیچ چیزی در این عالم حرف نمی زنم چون ارزش یک کلمه حرف زدن با من رو نداره.
اگر تا ته این رو خوند و بازم به این نتیجه رسید که آمریکا دموکراسی نیست اونوقت باید جایزه نوبل علوم سیاسی رو به طرف بدن چون تعریف این کلمه باستانی رو توانسته عوض کنه.
بابا خود چامسکی و مامسکیشم نه تنها قبول داره آمریکا دموکراسیه بلکه می گه آمریکا "آزادترین" دموکراسیه حتی در مقایسه به فرانسه و انگلیس. آخه چرا اعصاب منو خورد می کنید عزیزان! مخالفت با سیاست خارجی آمریکا یک بحثه، بحث در سطح Political Science 101 که "دموکراسی را شرح دهید" یک بحث دیگه!
یک توضیح کوتاه فقط بدم. ببینید ملت!! دموکراسی از دو کلمه تشکیل شده، دمو به معنای مردم در یونانی و کراسی یعنی حکومت بازم در یونانی. در این سیستم اکثریت مردم به اقلیت حکومت می کنند و در شکل مدرنش این اکثریت از طریق رقابت در انتخابات آزاد به طور مستقیم یا غیر مستقیم نماینده خودشون رو به ریاست جمهوری یا نخست وزیری می رسونن. این می شه تعریف دموکراسی. حالا اگر یک کشوری رئیس جمهورش از طریق این نوع انتخابات که بهش "دموکراتیک" می گن انتخاب شه و از قضا آدم گهی از آب در بیاد و بره عراق رو بگیره دلیل نمی شه در اون کشور دموکراسی نباشه! چرا این تو مغز عقب مونده یک مشت بی سواد نمی ره من نمی دونم. بابا اصلا خواهر و مادر بوش! این هیچ ربطی به قانون اساسی یک کشور و نوع سیستم سیاسیش که 250 سال پیش تدوین شده نداره.
مثل اینه که من از سیب خوشم نیاد، بعد یکی یک سیب بذاره جلوم من بگم "نه! این سیب نیست چون من شنیدم سیب خوبه ولی این خوشمزه نیست پس سیب نیست!" بابا دموکراسی یک معنی بیشتر نداره و از همه خواهران و برادران بی سواد و مدعی می خوام محض رضای خدا برن مطالعه بفرمایند بعد بیان بگن کجای عالم دموکراسی هست کجا نیست.
از این به بعد من با کسی که تا ته این مقاله رو نخونده باشه در مورد هیچ چیزی در این عالم حرف نمی زنم چون ارزش یک کلمه حرف زدن با من رو نداره.
اگر تا ته این رو خوند و بازم به این نتیجه رسید که آمریکا دموکراسی نیست اونوقت باید جایزه نوبل علوم سیاسی رو به طرف بدن چون تعریف این کلمه باستانی رو توانسته عوض کنه.
بابا خود چامسکی و مامسکیشم نه تنها قبول داره آمریکا دموکراسیه بلکه می گه آمریکا "آزادترین" دموکراسیه حتی در مقایسه به فرانسه و انگلیس. آخه چرا اعصاب منو خورد می کنید عزیزان! مخالفت با سیاست خارجی آمریکا یک بحثه، بحث در سطح Political Science 101 که "دموکراسی را شرح دهید" یک بحث دیگه!
خورهٌ ویکی
من بدجوری خورهٌ ویکیپدیام و در نتیجه صفحه بابام رو روش به طور درست و حسابی راه اندازی کردم و انشاالله با کمال پارتی بازی پربارترش هم خواهم کرد. مخلص همگی.
Thursday, September 14, 2006
Tuesday, September 12, 2006
فستیوال ویرجین
یکشنبه با صنم رفتیم فستیوال موسیقی "ویرجین" که برای دو روز در تورنتو آیلند برگزار می شد. از اول من داشتم به خاطر گروه خیلی معروف Massive Attack می رفتم و یک گروه کانادایی به اسم Sam Roberts که از گروه های مورد علاقمه، ولی جمعه خبرش در آمد که Massive Attack نتونستن بیان و یک گروه کانادایی دیگه به اسم Broken Social Scene (که یک بار اصلاً باید مفصل راجع به این ابرگروه بنویسم) که قرار به جای اون ها بیان. در هر صورت من این یکی ها رو هم دوست داشتم و تصمیم گرفتم برم. برنامه از ساعت 12 ظهر شروع می شد و تا 11 شب ادامه داشت و در طول این زمان کل جزیره فقط برای کسانی بود که برای فستیوال آمده بودند. 2 تا صحنه بزرگ هم درست کرده بودن که در آن واحد 2 تا گروه برنامه اجرا می کردن، هر گروه هم 45 دقیقه تا یک ساعت.
در کل برنامه خیلی خیلی باحال تر از چیزی که فکر می کردم از آب دراومد. اولاً که هوا بی نظیر بود و آفتابی و دوماً این که می تونستم احساس کنم بالاخره جای خودم رو پیدا کردم! متاسفانه دوستان من توی تورنتو موزیک های سبک من رو گوش نمی دن و من که خودم رو یک خوره کامل توی راک مستقل به حساب می آرم اکثراً باید تنهایی قدر موزیک خوب رو بدونم. رفتن به این فستیوال و دیدن این همه آدم که به خاطر Wolfmother (اتفاقاً فرداش خواننده این گروه رو توی خیابون دیدم و باهاش عکس انداختم!) و The Strokes و Broken Social Scene و Zero 7 و گروه های نه چندان عوام پسند دیگر تا اونجا اومدن حال اساسی می داد. سومین دلیلی هم که حال کردم این بود که "بابا لامصب ها همه عالی اجرا کردند!" یعنی واقعاً چندین بار نزدیک بود اون وسط به کسی آسیب بزنم از زور انرژی و حال!
تنها مشکلی که تقریباً همه برنامه های فضای آزاد اونتاریو دارن اینه که مشروب رو باید در جاهای خاصی خورد و نمی شد مثلاً هم جلوی صحنه بود هم آبجو زد، بلکه باید می رفتی یه جای نسبتاً پرت و مشروبت رو بخوری بعد برگردی جلوی صحنه.
یک بار هم دو تا زوج (بدون قصد توهین به این قشر عزیز) تابلو مهندس (یعنی کاملاً تابلو که فوق لیسانس مهندسی برق یا عمران یا از این قبیل هستند) به مدت 45 دقیقه جلوی ما وایستادن و توی اون صدای وحشتناک بلند نمی دونم چه جوری با هم حرف زدن. امکان جای دیگه رفتن ما هم نبود. خلاصه تمام تمرکز من رو می گرفتن و چپ چپ نگاه کردن های من هم فایده ای نداشت. دلیل این هم که حدس می زنم مهندس بودن اینه که 75 درصد مهندس ها انقدر با فرمول و عدد سر و کله می زنن که تمام ذوق هنری شون محو می شه و از تیپ، مدل مو، مدل حرف زدن و غیره می شه فهمید که این ها تحصیل کرده هستن ولی خیلی "با ذوق" نیستن. اگر می گید نه برید دانشجوهای هنر هر جای دنیا رو با دانشجوهای مهندسی مقایسه کنید. البته خوب احتمالاً اون ها هم به ما می گن ** خل. به هر حال.
جونم دیگه براتون بگه که سی هزار نفری مثل اینکه امده بودن در نتیجه برگشتن رو یک ذره زود با صنم جیم فنگ شدیم و تونستیم در اعصاب و انرژی مقداری صرفه جویی کنیم. کلی هم صنم عکس گرفته که به زودی رو فلیکرم خواهد رفت. از شما ملت علاقه مند هم می خوام که جان هر کی دوست دارین دست از سر موسیقی های زمان جنگ سرد بردارید و یک کمی خودتون رو به روز کنید. حتماً یک گروه نباید اندازه Metallica بشه که آدم بره توی کارش . کلی گروه های عالی در هر سبکی که گوش می دین وجود داره که می شه شناختشون و از قدیم الایام گفتن "الموزیک بازی من الایمان".
در کل برنامه خیلی خیلی باحال تر از چیزی که فکر می کردم از آب دراومد. اولاً که هوا بی نظیر بود و آفتابی و دوماً این که می تونستم احساس کنم بالاخره جای خودم رو پیدا کردم! متاسفانه دوستان من توی تورنتو موزیک های سبک من رو گوش نمی دن و من که خودم رو یک خوره کامل توی راک مستقل به حساب می آرم اکثراً باید تنهایی قدر موزیک خوب رو بدونم. رفتن به این فستیوال و دیدن این همه آدم که به خاطر Wolfmother (اتفاقاً فرداش خواننده این گروه رو توی خیابون دیدم و باهاش عکس انداختم!) و The Strokes و Broken Social Scene و Zero 7 و گروه های نه چندان عوام پسند دیگر تا اونجا اومدن حال اساسی می داد. سومین دلیلی هم که حال کردم این بود که "بابا لامصب ها همه عالی اجرا کردند!" یعنی واقعاً چندین بار نزدیک بود اون وسط به کسی آسیب بزنم از زور انرژی و حال!
تنها مشکلی که تقریباً همه برنامه های فضای آزاد اونتاریو دارن اینه که مشروب رو باید در جاهای خاصی خورد و نمی شد مثلاً هم جلوی صحنه بود هم آبجو زد، بلکه باید می رفتی یه جای نسبتاً پرت و مشروبت رو بخوری بعد برگردی جلوی صحنه.
یک بار هم دو تا زوج (بدون قصد توهین به این قشر عزیز) تابلو مهندس (یعنی کاملاً تابلو که فوق لیسانس مهندسی برق یا عمران یا از این قبیل هستند) به مدت 45 دقیقه جلوی ما وایستادن و توی اون صدای وحشتناک بلند نمی دونم چه جوری با هم حرف زدن. امکان جای دیگه رفتن ما هم نبود. خلاصه تمام تمرکز من رو می گرفتن و چپ چپ نگاه کردن های من هم فایده ای نداشت. دلیل این هم که حدس می زنم مهندس بودن اینه که 75 درصد مهندس ها انقدر با فرمول و عدد سر و کله می زنن که تمام ذوق هنری شون محو می شه و از تیپ، مدل مو، مدل حرف زدن و غیره می شه فهمید که این ها تحصیل کرده هستن ولی خیلی "با ذوق" نیستن. اگر می گید نه برید دانشجوهای هنر هر جای دنیا رو با دانشجوهای مهندسی مقایسه کنید. البته خوب احتمالاً اون ها هم به ما می گن ** خل. به هر حال.
جونم دیگه براتون بگه که سی هزار نفری مثل اینکه امده بودن در نتیجه برگشتن رو یک ذره زود با صنم جیم فنگ شدیم و تونستیم در اعصاب و انرژی مقداری صرفه جویی کنیم. کلی هم صنم عکس گرفته که به زودی رو فلیکرم خواهد رفت. از شما ملت علاقه مند هم می خوام که جان هر کی دوست دارین دست از سر موسیقی های زمان جنگ سرد بردارید و یک کمی خودتون رو به روز کنید. حتماً یک گروه نباید اندازه Metallica بشه که آدم بره توی کارش . کلی گروه های عالی در هر سبکی که گوش می دین وجود داره که می شه شناختشون و از قدیم الایام گفتن "الموزیک بازی من الایمان".
Friday, September 08, 2006
قابل توجه حسین درخشان
حسین جان که فکر می کنه وزارت اطلاعات محسنی اژه ای که گاز گرفتن عیسی سحرخیزش هنوز خاطرمون هست، تغییر کرده و حالا لی لی به لا لای ملت می زاره اشتباه خفنی داره می کنه. ویدیوی منصور اسانلو پس از حمله به سندیکای شرکت واحد. اگر حسین مطمئنه با جهانبگلو مثل یک گل رفتار کردن منم مطمئنم وزارت اطلاعات مستقیم یا غیر مستقیم در جریان مشت و مال و تیغ مالی اسانلو بوده.
Monday, August 28, 2006
دکتر! ما داریم خویش و قوم می شویم!
جریان ازدواج دختر حداد عادل با پسر خامنه ای. بدون شرح.
در ضمن به شناسنامه این نشریه نگاه کنید. من نمی فهمم چرا "خواهران: رهنما و فرکی فراهانی" اسم کوچیک ندارن؟ یعنی زن ها نباید اسم داشته باشن و زن بودنشون جداشون کرده و گذاشته جفتشون رو توی یک ردیف جدول؟!
در ضمن به شناسنامه این نشریه نگاه کنید. من نمی فهمم چرا "خواهران: رهنما و فرکی فراهانی" اسم کوچیک ندارن؟ یعنی زن ها نباید اسم داشته باشن و زن بودنشون جداشون کرده و گذاشته جفتشون رو توی یک ردیف جدول؟!
Thursday, August 03, 2006
سفر و باقی قضایا - 2
من از این سفرنامه بد عقب موندم بذارین تا یادم نرفته و قضیه رو از این لوث تر نکردم بقیه اش رو بگم:
21 جون 2006، لایپزیگ
جونم براتون بگه که این شهر لایپزیگ که در آلمان شرقی سابق بوده یه جورایی در مقایسه با فرانکفورت مثل سمنان در مقابل تهرانه. به هر حال با وجود تیم شهر که در دسته 4 لیگ آلمان بازی می کنه استادیوم نسبتاً خفنی داره. ما یک سری از بر و بچ دانشگاه رو هم در فرانکفورت ملاقات کردیم که ما رو تا اونجا "راید" دادن و حالش رو بردیم.
استادیوم که خیلی باحال بود و پر ایرانی و آنگولایی و غیره بود و بعداً برای نوه هام می گم پسرم من سال 2006 بازی ایران آنگولا رو توی آلمان بودم و اون هام به عنوان یک فسیل بهم چپ چپ نگاه خواهند کرد. ما شب قبل از بازی نخوابیده بودیم شب بعد از بازی هم به علت نداشتن هتل نخوابیدیم و بالاخره عصر اون روز در برلین تونستیم تا فردا صبحش بخوابیم.
22 - 28 جون، برلین
برلین یک شهر پست مدرن واقعی بود و ساختمان های کمونیستی با معماری های مدرن جدید و بخش های آسیب دیده زمان جنگ حس عجیبی به شهر داده بود. یک پارتی تاون ردیف هم بود و جاتون خالی ما هی موزه رفتیم هی پارتی کردیم. در مجموع یک هفته ای موندیم و در آپارتمان دوست اریک مجانی خوابیدن خیلی چسبید. آخرهای برلین فوتبال دیگه به ماتحت فشار واقعی می آورد چون هر شب ملت تیم های برنده شهر رو روی سر می ذاشتن و بوق ها و عربده ها تمامی نداشت. یک تور هم برداشتیم که تمام سیستم آلمان نازی رو با بردن در ساختمان های باقی مانده یا نمانده اون دوره به ما نشون دادن. جان خودم هر کی ضد آمریکاییه فقط به خاطر همین که آمریکا دنیا رو از دست این هیتلر دیوانه (و بعدش هم کمونیست های دیوانه و اگر خدا بخواد بعدترش هم از دست بنیادگراهای دیوانه) نجات داده باید حداقل یک بار در عمرش به زیارت نیویورک بره.
29 جون - 4 جولای، پراگ
حالا که به آمریکا حال دادم یک مقدار به خاطر این که بچه ها ناراحت نشن حالشو می گیرم. آقا این آمریکایی های پرسروصدای از خود راضی پولدار این شهر به این باحالی رو به گند کشیده بودن. یعنی من در طول 4 روزی که پراگ بودم 20 برابر زبان چکی، انگلیسی شنیدم. خلاصه زیادی پر بودن. البته جاهای دیگه هم بودن ولی پراگ خفن بود. شهر که از خوشگلی ماه نداره و عین کارتون های والت دیسنی می مونه اما راستش یک اشکالش این بود که توریسم جنسیش محله خاصی نداشت در نتیجه حتی در باحال ترین جاهای شهر یک سری مهاجر های اکثراً آفریقایی همش گیر می دادن که از این فاحشه خونه ببرنت به اون فاحشه خونه. اونم چه جوری؟ 5 تا آبجو مجانی یا 3 تا ودکا به حساب محل مورد نظر و این برنامه ها. دیدن شهر کافکا و کوندرا ولی جالب بود.
4 - 8 جولای، بوداپست
این آخر های سفر از فوتبال زدگی خلاص بودیم و حالش رو می بردیم. بوداپست بهترین شهر این سفر بود و دانوب زیبا و مردم خونگرم مجارستان و منظره آپارتمان شبی احتمالاً 100 یورو به بالای ما که به علت اشتباه هتل با 18 یورو شبی گیرمون اومد من رو حداقل 7-8 ماه جوون کرد. بگذریم که اگر به جنس مونث علاقه مند باشین (حتی فقط برای نگاه کردن) بعید می دونم جایی روی دست این شهر ناقلا بلند بشه. ولی یک نکته برای عزیزان تورنتویی: قدر Sushi Place های شهرتون رو بدونین که قیمت سوشی در همه شهرهای فوق سر یه فلک می کشه و کیفیت هم چیز مالی نیست. اگر هم که سوشی نمی خورین که بهتره بخورین. بوداپست در ضمن معروف هست به استخر یا به اصطلاح حمام های آب گرمش که هر چی بگم کم گفتم. یعنی احساس یک پادشاه عثمانی به من دست می داد توی این حمام - استخر های عظیمش با معماری های نئو-کلاسیک باحالش. من حیث المجموع کلی "خاطره" از این سفر دارم که به مرور زمان بی مزه خواهم شد و تعریف خواهم کرد. فعلاً خواستم این وجدان رو راحت کنم و چند خطی بنویسم.
9 جولای، فرانکفورت - تورنتو
از بوداپست با 39 یورو برگشتیم با هواپیما فرانکفورت. جان من عالی نیست؟ مرده شور خطوط هوایی آمریکای شمالی رو ببرن که لامصب انقدر گرونه. توی اروپا می تونین با 19 یورو از برلین برین بارسلون. به هر حال، همانطور که می بینین روز 9 جولای بنده فینال جام جهانی رو در هواپیما "ندیدم" و تر زدم با برنامه ریزی سفرم.
عکس های سفر هم یواش یواش روی فلیکرم که لینکش اون پایین هست (مطلب قبلی) آپدیت می شه. بهش سر بزنید.
نقطه سر زیدان.
21 جون 2006، لایپزیگ
جونم براتون بگه که این شهر لایپزیگ که در آلمان شرقی سابق بوده یه جورایی در مقایسه با فرانکفورت مثل سمنان در مقابل تهرانه. به هر حال با وجود تیم شهر که در دسته 4 لیگ آلمان بازی می کنه استادیوم نسبتاً خفنی داره. ما یک سری از بر و بچ دانشگاه رو هم در فرانکفورت ملاقات کردیم که ما رو تا اونجا "راید" دادن و حالش رو بردیم.
استادیوم که خیلی باحال بود و پر ایرانی و آنگولایی و غیره بود و بعداً برای نوه هام می گم پسرم من سال 2006 بازی ایران آنگولا رو توی آلمان بودم و اون هام به عنوان یک فسیل بهم چپ چپ نگاه خواهند کرد. ما شب قبل از بازی نخوابیده بودیم شب بعد از بازی هم به علت نداشتن هتل نخوابیدیم و بالاخره عصر اون روز در برلین تونستیم تا فردا صبحش بخوابیم.
22 - 28 جون، برلین
برلین یک شهر پست مدرن واقعی بود و ساختمان های کمونیستی با معماری های مدرن جدید و بخش های آسیب دیده زمان جنگ حس عجیبی به شهر داده بود. یک پارتی تاون ردیف هم بود و جاتون خالی ما هی موزه رفتیم هی پارتی کردیم. در مجموع یک هفته ای موندیم و در آپارتمان دوست اریک مجانی خوابیدن خیلی چسبید. آخرهای برلین فوتبال دیگه به ماتحت فشار واقعی می آورد چون هر شب ملت تیم های برنده شهر رو روی سر می ذاشتن و بوق ها و عربده ها تمامی نداشت. یک تور هم برداشتیم که تمام سیستم آلمان نازی رو با بردن در ساختمان های باقی مانده یا نمانده اون دوره به ما نشون دادن. جان خودم هر کی ضد آمریکاییه فقط به خاطر همین که آمریکا دنیا رو از دست این هیتلر دیوانه (و بعدش هم کمونیست های دیوانه و اگر خدا بخواد بعدترش هم از دست بنیادگراهای دیوانه) نجات داده باید حداقل یک بار در عمرش به زیارت نیویورک بره.
29 جون - 4 جولای، پراگ
حالا که به آمریکا حال دادم یک مقدار به خاطر این که بچه ها ناراحت نشن حالشو می گیرم. آقا این آمریکایی های پرسروصدای از خود راضی پولدار این شهر به این باحالی رو به گند کشیده بودن. یعنی من در طول 4 روزی که پراگ بودم 20 برابر زبان چکی، انگلیسی شنیدم. خلاصه زیادی پر بودن. البته جاهای دیگه هم بودن ولی پراگ خفن بود. شهر که از خوشگلی ماه نداره و عین کارتون های والت دیسنی می مونه اما راستش یک اشکالش این بود که توریسم جنسیش محله خاصی نداشت در نتیجه حتی در باحال ترین جاهای شهر یک سری مهاجر های اکثراً آفریقایی همش گیر می دادن که از این فاحشه خونه ببرنت به اون فاحشه خونه. اونم چه جوری؟ 5 تا آبجو مجانی یا 3 تا ودکا به حساب محل مورد نظر و این برنامه ها. دیدن شهر کافکا و کوندرا ولی جالب بود.
4 - 8 جولای، بوداپست
این آخر های سفر از فوتبال زدگی خلاص بودیم و حالش رو می بردیم. بوداپست بهترین شهر این سفر بود و دانوب زیبا و مردم خونگرم مجارستان و منظره آپارتمان شبی احتمالاً 100 یورو به بالای ما که به علت اشتباه هتل با 18 یورو شبی گیرمون اومد من رو حداقل 7-8 ماه جوون کرد. بگذریم که اگر به جنس مونث علاقه مند باشین (حتی فقط برای نگاه کردن) بعید می دونم جایی روی دست این شهر ناقلا بلند بشه. ولی یک نکته برای عزیزان تورنتویی: قدر Sushi Place های شهرتون رو بدونین که قیمت سوشی در همه شهرهای فوق سر یه فلک می کشه و کیفیت هم چیز مالی نیست. اگر هم که سوشی نمی خورین که بهتره بخورین. بوداپست در ضمن معروف هست به استخر یا به اصطلاح حمام های آب گرمش که هر چی بگم کم گفتم. یعنی احساس یک پادشاه عثمانی به من دست می داد توی این حمام - استخر های عظیمش با معماری های نئو-کلاسیک باحالش. من حیث المجموع کلی "خاطره" از این سفر دارم که به مرور زمان بی مزه خواهم شد و تعریف خواهم کرد. فعلاً خواستم این وجدان رو راحت کنم و چند خطی بنویسم.
9 جولای، فرانکفورت - تورنتو
از بوداپست با 39 یورو برگشتیم با هواپیما فرانکفورت. جان من عالی نیست؟ مرده شور خطوط هوایی آمریکای شمالی رو ببرن که لامصب انقدر گرونه. توی اروپا می تونین با 19 یورو از برلین برین بارسلون. به هر حال، همانطور که می بینین روز 9 جولای بنده فینال جام جهانی رو در هواپیما "ندیدم" و تر زدم با برنامه ریزی سفرم.
عکس های سفر هم یواش یواش روی فلیکرم که لینکش اون پایین هست (مطلب قبلی) آپدیت می شه. بهش سر بزنید.
نقطه سر زیدان.
Wednesday, July 12, 2006
سفر و باقی ماجرا - 1
خب من برگشتم. کل سفر حدود سه هفته طول کشید و عالی بود. دیدن شهرهای باحال، جام جهانی و آدم های مختلف برام خیلی جالب بود. نوع سفر کردنم برای خودم تازگی داشت چون یک کوله پشتی (از نوع بزرگش البته) بیشتر نداشتم و این سبک سفر کردن انعطاف پذیری زیادی به کل برنامه داده بود. خیلی ها ازم می پرسن "پس با باخت ایران و اینا حالت گرفته نشد؟" واقعاً نه. البته خوب هیچ طرفداری از باخت تیمش خوشحال نمی شه ولی جو اونجا جوری نبود که بشه ناراحت موند. انقدر بودن در جایی که یه جورایی 1 ماه پایتخت جهانه هیجان انگیز بود که بشه هر چیزی رو فراموش کرد. به هر حال کلی عکس و فیلم گرفتم از کل ماجرا که باحال هاشو روی سایت می ذارم. یک خلاصه ای از سفرم توی چند تا پست می نویسم به همراه عکس ها.
13 - 20 جون فرانکفورت
فرانکفورت مرکز تجاری و مالی آلمان هست اما در عین حال جاهای تاریخی ، فرهنگی و هنری باحالی هم داره. بازی ایران و پرتقال هم که 17 جون بود اینجا برگزار می شد در نتیجه سفرم از اینجا شروع شد. از روز اول دوست دوران دبیرستانم و همسفرم اریک که فرانسه زندگی می کنه به من پیوست و خونه یکی از دوستاش ماندگار شدیم. از وسط فرانکفورت یک رودخانه به اسم "ماین" رد می شه که برای جام جهانی یک صفحه خیلی بزرگ وسطش گذاشته بودن و از دو طرف رودخانه می شد بازی های رو نگاه کرد. یک مسیر طولانی هم کنار آب چادر های مختلف درست کرده بودن که غذا و آبجو و چیزای دیگه می فروختن و از اوایل شب تا صبح موزیک می ذاشتن و ملت پارتی می کردن.
روزها توی شهر پرسه می زدیم، فوتبال می دیدیم، استخر می رفتیم، موزه و گالری می رفتیم و شب ها چه کنار آب چه زیر سقف بزن و بکوب. در ضمن این رو هم بگم که خونه آبتین یک جایی بود به اسم ویسبادن که 45 دقیقه بیرون فرانکفورت بود در نتیجه شب ها به علت نبودن راهی برای اونجا رفتن مجبور بودیم در فرانکفورت به امر مقدس رقص بپردازیم.
روز بازی ایران ما که بلیط نداشتیم پناه بردیم به همون صفحه روی رودخونه ولی انقدر آدم رفته بود که اونجا رو بسته بودن و ما به محل "بک آپ" نقل مکان کردیم که یک صفحه کوچک تر بود ولی همون هم بعداً پر شد. نسبت طرفدارهای ایران به پرتقال 5 به 1 بود و گفتم دم جمهوری اسلامی گرم که یک کاری کرده ما کمبود ایرانی در خارج رو احساس نکنیم.
برای عکس ها اینجا رو کلیک کنید. به فلیکر من مرتب سر بزنید چون یواش یواش عکس ها رو دارم آپلود می کنم.
13 - 20 جون فرانکفورت
فرانکفورت مرکز تجاری و مالی آلمان هست اما در عین حال جاهای تاریخی ، فرهنگی و هنری باحالی هم داره. بازی ایران و پرتقال هم که 17 جون بود اینجا برگزار می شد در نتیجه سفرم از اینجا شروع شد. از روز اول دوست دوران دبیرستانم و همسفرم اریک که فرانسه زندگی می کنه به من پیوست و خونه یکی از دوستاش ماندگار شدیم. از وسط فرانکفورت یک رودخانه به اسم "ماین" رد می شه که برای جام جهانی یک صفحه خیلی بزرگ وسطش گذاشته بودن و از دو طرف رودخانه می شد بازی های رو نگاه کرد. یک مسیر طولانی هم کنار آب چادر های مختلف درست کرده بودن که غذا و آبجو و چیزای دیگه می فروختن و از اوایل شب تا صبح موزیک می ذاشتن و ملت پارتی می کردن.
روزها توی شهر پرسه می زدیم، فوتبال می دیدیم، استخر می رفتیم، موزه و گالری می رفتیم و شب ها چه کنار آب چه زیر سقف بزن و بکوب. در ضمن این رو هم بگم که خونه آبتین یک جایی بود به اسم ویسبادن که 45 دقیقه بیرون فرانکفورت بود در نتیجه شب ها به علت نبودن راهی برای اونجا رفتن مجبور بودیم در فرانکفورت به امر مقدس رقص بپردازیم.
روز بازی ایران ما که بلیط نداشتیم پناه بردیم به همون صفحه روی رودخونه ولی انقدر آدم رفته بود که اونجا رو بسته بودن و ما به محل "بک آپ" نقل مکان کردیم که یک صفحه کوچک تر بود ولی همون هم بعداً پر شد. نسبت طرفدارهای ایران به پرتقال 5 به 1 بود و گفتم دم جمهوری اسلامی گرم که یک کاری کرده ما کمبود ایرانی در خارج رو احساس نکنیم.
برای عکس ها اینجا رو کلیک کنید. به فلیکر من مرتب سر بزنید چون یواش یواش عکس ها رو دارم آپلود می کنم.
Sunday, June 11, 2006
شت (بر وزن Net)
همیشه از برانکو خوشم می آمد ولی به خاطر این بازی و تعویض نکردن دایی که حتی 1 دقیقه پا به توپ نمی تونست باشه نمی بخشمش. یک موقع هست تیم با تمام وجود و هر چی داره بازی می کنه و می بازه. اون قابل تحمله ولی این که دودستی بازی رو به حریف سر حاج آقای 37 سالمون تقدیم کنیم خیلی زور به کون داره. من و بگو که پس فردا دارم می رم آلمان. شت.
Thursday, June 08, 2006
Phil و شاه
یک چیز باحال که از سوپرانوهای دیشب یادم رفت بگم. تونی سوپرانو که در واقع شخصیت اصلی سریال و مثلاً یکی از بزرگترین مافیایی های نیویورک هست، قبلاً برادر فیل لئوتاردو رقیبش رو کشته. فیل هم برای انتقام معاون تونی رو می کشه و تونی هم بعدش یکی از مغازه های طرف رو منفجر می کنه. خلاصه توی صحنه بعد از انفجار فیل و گروهش نشستن و معاون هاش دارن شیرش می کنن که انتقام خفن تری بگیره. فیل که تحریک شده می گه: "آره. اصلاً کی گفته این مادرقحبه لندهور حق داره هر کاری دوست داره بکنه؟ لامصب فلان فلان شده به من می گه من شبیه شاه ایرانم! فکر کن! شاه ایران!" بعدش هم یک سری فحش جانانه نصیب تونی می کنه که ترجمه نداره.
حالا برای من یک سوال پیش اومد. با قبول این که فیل یه جورایی شبیه شاه هست، چرا اون این تشبیه رو توهین به خودش می دونست؟ آیا چون شاه زشت بود یا به خاطر سرنوشت شاه؟ یا شایدم مافیایی نسل دوم مهاجر ایتالیایی انقلاب اسلامی بوده؟
در ضمن سریال اینطوری ماسماسکی و سطحی که از نوشته بالای من به نظر می آد نیست ها! این جریانات مال 2 فصل بود که من خلاصه اش کردم.
حالا برای من یک سوال پیش اومد. با قبول این که فیل یه جورایی شبیه شاه هست، چرا اون این تشبیه رو توهین به خودش می دونست؟ آیا چون شاه زشت بود یا به خاطر سرنوشت شاه؟ یا شایدم مافیایی نسل دوم مهاجر ایتالیایی انقلاب اسلامی بوده؟
در ضمن سریال اینطوری ماسماسکی و سطحی که از نوشته بالای من به نظر می آد نیست ها! این جریانات مال 2 فصل بود که من خلاصه اش کردم.
Wednesday, June 07, 2006
کل لن...
وای... یعنی یک هفته گذشته در چند سال اخیر برای من سابقه نداشته. من درست از سه شنبه هفته پیش تا دیشب هر شب مهمانی بودم که معنی اصلیش خودکشیه. همه مهمانی ها هم به نوعی برام لازم به رفتن بوده. به هر حال هر چی که هست الان احساس کنم یک جسد متحرک هستم و از اینکه 1 هفته دیگه دارم می رم آلمان و به نوعی باز این تفریحات ادامه خواهد داشت یه جورایی می ترسم! البته خوب کارهام رو اکثراً جمع و جور کردم و خیالم از اون نظر راحته ول این نوع سبک زندگی زیادی تفریح مال من نیست.
از خبرهای خبرگزاری تکینسون (احتمالاً کم کار ترین در جهان) هم حضور تاتر فنز در تورنتو هست که اتفاقاً در این روزهای گذشته به لطف دوستان با بچه های بازیگر و غیر بازیگر حسابی معاشرت کردم و مخصوصاً دیدن ترانه علیدوستی که از بچه گی همدیگر رو می شناسیم بعد از این همه سال و در نقش یک هنرپیشه جذاب، موفق و محبوب برام جالب بود. پنجشنبه هم دارم می رم تاتر رو ببینم که باید باحال باشه.
این وبلاگ هم چیز عجیبیه. معمولاً حوصله می خواد چیزی توش بنویسم ولی تا یک کلمه تایپ می کنم دلم می خواد راجع به صد تا چیز ادامه بدم. من و حسین که احتمالاً داره می آد آلمان برای بازی ها قرار شده یک وبلاگ گروهی درست کنیم و از اونجا بلاگیم و عکس بذاریم و از این کارها حالا خلاصه در جریان می ذارمتون.
امروز هم قسمت آخر این فصل سوپرانوها سریال بی نظیر و مورد علاقه من بود که فقط 8 قسمت اون باقی مانده که توی زمستان پخش می شه. خلاصه به نظر من شاهکار تلویزیونی آمریکاس و اگر به دی وی دی هاش دسترسی دارید یک هفته از سر کار مرخصی بگیرید و از فصل یک همه قسمت هاش رو نگاه کنید وگرنه نصف که هیچی بلکه می گن حتی تا دو سوم عمرتان بر فناست.
از خبرهای خبرگزاری تکینسون (احتمالاً کم کار ترین در جهان) هم حضور تاتر فنز در تورنتو هست که اتفاقاً در این روزهای گذشته به لطف دوستان با بچه های بازیگر و غیر بازیگر حسابی معاشرت کردم و مخصوصاً دیدن ترانه علیدوستی که از بچه گی همدیگر رو می شناسیم بعد از این همه سال و در نقش یک هنرپیشه جذاب، موفق و محبوب برام جالب بود. پنجشنبه هم دارم می رم تاتر رو ببینم که باید باحال باشه.
این وبلاگ هم چیز عجیبیه. معمولاً حوصله می خواد چیزی توش بنویسم ولی تا یک کلمه تایپ می کنم دلم می خواد راجع به صد تا چیز ادامه بدم. من و حسین که احتمالاً داره می آد آلمان برای بازی ها قرار شده یک وبلاگ گروهی درست کنیم و از اونجا بلاگیم و عکس بذاریم و از این کارها حالا خلاصه در جریان می ذارمتون.
امروز هم قسمت آخر این فصل سوپرانوها سریال بی نظیر و مورد علاقه من بود که فقط 8 قسمت اون باقی مانده که توی زمستان پخش می شه. خلاصه به نظر من شاهکار تلویزیونی آمریکاس و اگر به دی وی دی هاش دسترسی دارید یک هفته از سر کار مرخصی بگیرید و از فصل یک همه قسمت هاش رو نگاه کنید وگرنه نصف که هیچی بلکه می گن حتی تا دو سوم عمرتان بر فناست.
