یک خبر ساختگی (شوخی) درباره انتخاب شدن احمدی نژاد
از یک سایت انگلیسی. عکس رینگو ستار عضو بیتلز رو به جای احمدی نژاد انداخته.
Monday, November 21, 2005
Thursday, November 17, 2005
Battleship Potemkin
امسال یک درس تاریخ هنر برداشتم که چیز باحالیه. بیشتر تاریخ هنرهای تصویریه از اواخر رنسانس تا مدرنیسم در قرن بیستم که بیشترین تمرکزش هم روی مدرنیسم و جنبش های هنری مرتبط با اونه. هفته قبل موضوع درس جنبش Russian Constructivism بود ولی استادمون سرما خورده بود و نیامده بود کلاس. اولش که رسیدم و فهمیدم جریان چیه فکر کردم بی خودی اینهمه راه رفتم توی بارون شدید دانشگاه ولی بعدش دیدیم به جای استاد یک نوار ویدیو توی کلاسه: Battleship Potemkin اثر Sergei Eisenstein.
خوب به هر حال این از مهمترین و تاثیرگذارترین فیلم های تاریخ سینماس و من هم اسمش رو قبلاً شنیده بودم ولی شنیدن کی بود مانند دیدن. درسته که این فیلم برای اولین بار تکنیک مونتاژ و برانگیختن عواطف بیننده و استفاده از خشونت رو معرفی می کنه و در زمان خودش از موفق ترین ها بوده و یک فیلم کنستراکتیویستی به حساب میاد که خودش چیز مدرن و باحالیه، ولی 74 دقیقه تماشای یک فیلم صامتِ کندِ پروپاگاندای انقلاب اکتبریِ 1920یِ روسی کار بسیار مشکلیه، ولی هر طور بود ما این کار رو کردیم.
قضیه فیلم هم که داستان واقعیه یک شورش در یک ناو جنگی روسیه تزاریه که به قیام و پیروزی در شهر ادسا و چند ناو دیگر منتهی می شه. معروفترین صحنه فیلم هم صحنه مونتاژ تظاهرات مردم اودسا با 3 مجسمه شیر سنگیه که یک شات مردم، یک شات شیر خوابیده، یک شات مردم یک شات شیر نیم خیز و یک شات مردم، یک شات شیر بلند شده است که شاید از مهمترین شات های تاریخ سینماست.
بگذریم، پروژه آخر ترمم هم درباره همین کانستراکتیویزمه و براش یک پوستر به سبک آرتیست کانستراکتیویست روسی Alexander Rodchenko ساختم که شاید بعدا برای بازدید عمومی اینجا نصبش کنم! به امید حق تعالی که 3 شنبه نمرشو میارم.
خوب به هر حال این از مهمترین و تاثیرگذارترین فیلم های تاریخ سینماس و من هم اسمش رو قبلاً شنیده بودم ولی شنیدن کی بود مانند دیدن. درسته که این فیلم برای اولین بار تکنیک مونتاژ و برانگیختن عواطف بیننده و استفاده از خشونت رو معرفی می کنه و در زمان خودش از موفق ترین ها بوده و یک فیلم کنستراکتیویستی به حساب میاد که خودش چیز مدرن و باحالیه، ولی 74 دقیقه تماشای یک فیلم صامتِ کندِ پروپاگاندای انقلاب اکتبریِ 1920یِ روسی کار بسیار مشکلیه، ولی هر طور بود ما این کار رو کردیم.
قضیه فیلم هم که داستان واقعیه یک شورش در یک ناو جنگی روسیه تزاریه که به قیام و پیروزی در شهر ادسا و چند ناو دیگر منتهی می شه. معروفترین صحنه فیلم هم صحنه مونتاژ تظاهرات مردم اودسا با 3 مجسمه شیر سنگیه که یک شات مردم، یک شات شیر خوابیده، یک شات مردم یک شات شیر نیم خیز و یک شات مردم، یک شات شیر بلند شده است که شاید از مهمترین شات های تاریخ سینماست.
بگذریم، پروژه آخر ترمم هم درباره همین کانستراکتیویزمه و براش یک پوستر به سبک آرتیست کانستراکتیویست روسی Alexander Rodchenko ساختم که شاید بعدا برای بازدید عمومی اینجا نصبش کنم! به امید حق تعالی که 3 شنبه نمرشو میارم.
Monday, November 07, 2005
وضعیت: شخمی
این چند وقت با کار و درس سرم خیلی شلوغ بود در نتیجه خیلی نتونستم بنویسم، اما این دلیل نمی شه که اتفاقات جالبی نیفتاده. اولاً که هفته پیش پاسپورت کاناداییم رو گرفتم و قضیه علناً جدی شد. دیگه یواش یواش دارم به پایین مرز هم فکر می کنم و احتمالاً اولین سفرم به شیطان بزرگ این کریسمس و به نیویورک خواهد بود. احساس می کنم هر چی بیشتر خبر از ایران بیرون میاد بیشتر دلم می خواد برم نیویورک، حالا پیدا کنید دلیلش را.
حالا یه کم سیاسی شم. نه؟ چرا نه؟ جون من فقط یه پک!
خودمونیم ها، بعد از 4-5 ماه که از انتخابات گذشته یواش یواش یه سری تحلیل های شخمی اساتید داره بوش در میاد. یکی از تحلیل هایی که همیشه کفر من رو در میاورد این بود که: "معلومه کی رئیس جمهور می شه شما خودت رو خسته نکن! کی میشه؟ به! رفستجانی دیگه پس کی؟" البته 2 ماه بعد از انتخابات همون آدم احتمالاً می گه: "این خودش سناریوی رفسنجانی بود که از اول اینو رئیس جمهور کنن. ناکس همه اینا زیر سر خودشه." متاسفانه این جای بحث نداره.
یا این یکی: "بععععله این محافظه کارها می خوان دولت و سیاست خارجی رو دست خودشون بگیرن که امتیاز برقراری با آمریکا به حساب خودشون تموم بشه و و با غرب ساخت پاخت کنن نه اصلاح طلب ها. یعنی نظارن رقیب شیرینی این کار رو بچشه." دیدیم چقدر اینا دارن با آمریکا رابطه برقرار می کنن. رابطه بیشتر شبیه رابطه یه دهاتی خلافه با کدخدا که همه ده هم بگن به حرف کدخدا گوش کن دست از خلاف بردار آخه مشکلت باهاش چیه می گه که: "سال 1332 کدخدا تو دعوای من (کاشانی) و بچه همسایه (مصدق) طرف من رو گرفت." یکی نیست بگه ناراحتی تو از این مسئله چیه.
خلاصه از این اراجیف زیاد گفته می شد و می شه ولی من اولاً با تئوری توطثه آبم تو یه جوب نمیره بعدش هم از یک رژیم ایدئولوژیک توقعی جز اینی که هست (یعنی سر جنگ داشتن با طبقه متوسط به بالای مدرن خودش و تمدن غرب) نمیشه داشت و هر کس فکر می کنه (احتمالاً می کرد) این جناح راست خوب شد که اومد یا نمی دونم یکدست شد پس اقتصاد و دیپلماسی و غیره رو ردیف می کنه بلانسبت کور خونده. سالی که نکوست از بهارش پیداست.
حالا یه کم سیاسی شم. نه؟ چرا نه؟ جون من فقط یه پک!
خودمونیم ها، بعد از 4-5 ماه که از انتخابات گذشته یواش یواش یه سری تحلیل های شخمی اساتید داره بوش در میاد. یکی از تحلیل هایی که همیشه کفر من رو در میاورد این بود که: "معلومه کی رئیس جمهور می شه شما خودت رو خسته نکن! کی میشه؟ به! رفستجانی دیگه پس کی؟" البته 2 ماه بعد از انتخابات همون آدم احتمالاً می گه: "این خودش سناریوی رفسنجانی بود که از اول اینو رئیس جمهور کنن. ناکس همه اینا زیر سر خودشه." متاسفانه این جای بحث نداره.
یا این یکی: "بععععله این محافظه کارها می خوان دولت و سیاست خارجی رو دست خودشون بگیرن که امتیاز برقراری با آمریکا به حساب خودشون تموم بشه و و با غرب ساخت پاخت کنن نه اصلاح طلب ها. یعنی نظارن رقیب شیرینی این کار رو بچشه." دیدیم چقدر اینا دارن با آمریکا رابطه برقرار می کنن. رابطه بیشتر شبیه رابطه یه دهاتی خلافه با کدخدا که همه ده هم بگن به حرف کدخدا گوش کن دست از خلاف بردار آخه مشکلت باهاش چیه می گه که: "سال 1332 کدخدا تو دعوای من (کاشانی) و بچه همسایه (مصدق) طرف من رو گرفت." یکی نیست بگه ناراحتی تو از این مسئله چیه.
خلاصه از این اراجیف زیاد گفته می شد و می شه ولی من اولاً با تئوری توطثه آبم تو یه جوب نمیره بعدش هم از یک رژیم ایدئولوژیک توقعی جز اینی که هست (یعنی سر جنگ داشتن با طبقه متوسط به بالای مدرن خودش و تمدن غرب) نمیشه داشت و هر کس فکر می کنه (احتمالاً می کرد) این جناح راست خوب شد که اومد یا نمی دونم یکدست شد پس اقتصاد و دیپلماسی و غیره رو ردیف می کنه بلانسبت کور خونده. سالی که نکوست از بهارش پیداست.
Tuesday, November 01, 2005
آخر هفته هالووین
فکر کنم برای ما ایرانی ها ترسناک ترین چیز این هفته زیاد ربطی به هالووین نداشت و بیشتر برمیگشت به رئیس جمهورمون و حرف هاش. به هر حال زیاد در این مورد صحبت شده و بد نیست یک ذره بی خیال این مسائل بشم هر چند که خوره شدم و ترکش سخته.
در کل جمعه که رفتم یک مهمانی ایرانی توی The Docks که یک کلابیه دم دریاچه اون پایین مایین های تورنتو. چیز زیاد مالی نبود ولی باید می رفتم چون یک از طریق یک شرکتی که براش نیمه وقت کار می کنم (به اسم AGI Media که مجله روزنه رو هم توی تورنتو در میاره) تبلیغات تلویزیونی اونجا رو برای اسپانسرهای اون برنامه درست کرده بودیم و باید نظارت می کردیم که درست باشه اما آخر سر هم سیستم این ها به علت نوعی بدویت و بی نظمی نتونست تبلیغات رو پخش کنه.
شنبه هم تولد صنم دوست دختر سابقم بود که با وجود گذشت 2 سال از یک بهم زدن خیلی دراماتیک هنوز دوستای خیلی خوبی هستیم. به علت تصادم این روز با روز میمون هالووین من از زور مجبوری یک ریخت پانکی برای خودم درست کردم ولی قیافم در مقایسه با ملت توی مهمونی شبیه کارمند بانک ملی بود. انواع مرد های زن شده و مادام باترفلای ها و دراکولا ها موجود بودن و حتی یکی از بچه ها رسما انقدر ترسناک شده بود که من موقع حرف زدن باهاش به اون ماسک خفن نمی تونستم نگاه کنم و مجبور بودم سرم و بندازم پایین! آخر سر هم یک لیوان آب شنگولی را به علت حواس پرتی به ضبط نوش جان کردم و به جز ضرر مالی، ملت همیشه در صحنه را نیم ساعت از رقص شنبه شب محروم کردم که این خودش یک گناهه بزرگه.
یکشنبه هم تولد بابام بود و رفتیم با بقیه اهل منزل شام مفصلی زدیم. این سال ها که کم می بینمش واقعا وقتی اینجاس سعی می کنم ولش نکنم.
در کل جمعه که رفتم یک مهمانی ایرانی توی The Docks که یک کلابیه دم دریاچه اون پایین مایین های تورنتو. چیز زیاد مالی نبود ولی باید می رفتم چون یک از طریق یک شرکتی که براش نیمه وقت کار می کنم (به اسم AGI Media که مجله روزنه رو هم توی تورنتو در میاره) تبلیغات تلویزیونی اونجا رو برای اسپانسرهای اون برنامه درست کرده بودیم و باید نظارت می کردیم که درست باشه اما آخر سر هم سیستم این ها به علت نوعی بدویت و بی نظمی نتونست تبلیغات رو پخش کنه.
شنبه هم تولد صنم دوست دختر سابقم بود که با وجود گذشت 2 سال از یک بهم زدن خیلی دراماتیک هنوز دوستای خیلی خوبی هستیم. به علت تصادم این روز با روز میمون هالووین من از زور مجبوری یک ریخت پانکی برای خودم درست کردم ولی قیافم در مقایسه با ملت توی مهمونی شبیه کارمند بانک ملی بود. انواع مرد های زن شده و مادام باترفلای ها و دراکولا ها موجود بودن و حتی یکی از بچه ها رسما انقدر ترسناک شده بود که من موقع حرف زدن باهاش به اون ماسک خفن نمی تونستم نگاه کنم و مجبور بودم سرم و بندازم پایین! آخر سر هم یک لیوان آب شنگولی را به علت حواس پرتی به ضبط نوش جان کردم و به جز ضرر مالی، ملت همیشه در صحنه را نیم ساعت از رقص شنبه شب محروم کردم که این خودش یک گناهه بزرگه.
یکشنبه هم تولد بابام بود و رفتیم با بقیه اهل منزل شام مفصلی زدیم. این سال ها که کم می بینمش واقعا وقتی اینجاس سعی می کنم ولش نکنم.
